رادیو بهار

حرف هایم را می نویسم..نقدهایم را..نگاهم را..خیال بافی هایم را

حرف هایم را می نویسم..نقدهایم را..نگاهم را..خیال بافی هایم را

روزمرگی هایم
دخترکی رویا پرداز از جنس اردیبهشت

آخرین مطالب
  • ۱۸ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۲۳ رهش
پربیننده ترین مطالب
  • ۰۷ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۵۹ برف
محبوب ترین مطالب
نویسندگان

۱۴:۳۱۰۲
ارديبهشت

مروارید رو به جهان شاه میکند و می گوید:

خواهر،مسلمان شدی چون انان شکستمان دادند؟

جهان شاه میخندد و میگوید:

من به دین انکه شکستمان داده در نیامده ام.بلکه به دین دختر رسول الله درامده ام.ان هم در رویا نه به حرف فرمانده لشکریان عرب.



اسرا را صف کرده اند تا مورد بررسی خلیفه قراربگیرند.اضطراب وجود مروارید را گرفته اما ارامش جهان شاه دیدنی است.همه نگاهشان میکنند.چشمان قهوه ای..گیسوان خرمایی..لب هایی مانند نارگل و  قامتی رعنا


سکوت حکمفرما میشود و یک صدای اشنا میگوید:

ای عمر،تو زبان اسیران عجم را نمیدانی

مروارید تعجب میکند از نجوای جهان شاه

علی..علی..همان نامی که یادم رفته بود


علی(ع) پیش میاید .اهسته و دلنشین مثل پدری دلسوز.رو به جهان شاه میگوید:

-نامت چیست؟ 

-جهان شاه

_جهان شاه،ان بانوی نورانی که سیده نسا عالمیان..

_اری خودمم

_نامت از این لحظه شهربانو است و همسر پسرم حسین


نگاه شهربانو به نوزاد است و وشیکه دایه کودک میگوید:


چشمان پسرت علی به زیبایی چشمان خودت است..همان رنگ..قهوه ای..چشمانش ایرانیان را دارد و هیبت جدش علی ابن ابیطالب



تکه هایی از کتاب فردا مسافرم


bahar tehrani
۱۴:۳۰۰۲
ارديبهشت

مانند عطرهای فرانسوی

عطرش هوش از سرت میبرد

اردیبهشت را میگویم


bahar tehrani
۱۴:۱۴۳۱
فروردين
این روزها همه یک عکس برای تبریک دارند
عکس بین الحرمین
عکس حرم
عکس ..
اما
من هنوز یک جامانده ام و یک ندیده
میدانی آقاجان
شما و برادر و پسرتان ،دلیلی زندگی هستید..بهانه نفس کشیدن در این روزها و دنیای پر از دود..جان دلید..آرام وجودید
اما 
هنوز ندیده ام حرمتان را..بین الحرمتان را و من مثل بقیه عکسی ندارم..طعم پیاده روی اربعین نچشیده ام

و بدون عکس تولدتان را تبریک میگویم

ممنون که در این دنیای رنگی و عجیب ،آقای من هستید..ممنون که روضه های شما مرکز آرامش وجودم هست...
bahar tehrani
۲۱:۵۴۲۷
فروردين

سلام بابا لنگ دراز عزیز

چقدر حرف برای گفتن و نوشتن زیاد است.اما این روزها مردم حوصله خواندن متن های بلند و کپشن های طولانی را ندارند.

فقط دنبال عکس های رنگی و جملات کوتاه میگردند.

میگم بابا

اگر آدمها حرف نزن که از درون میپوکن.یعنی چقدر سکوت..چطوری حال دلشان را خوب کنند؟

ایکاش این روزها آدمها حرف زدن و درد دل کردن را بلد بودند

bahar tehrani
۱۳:۰۶۲۴
فروردين

bahar tehrani
۱۳:۰۲۲۴
فروردين

ین فیلم داستان دختری به نام سمیرا است که قصد دارد با منصور ازدواج کند، در روز پیش از عروسی مادر منصور سمیرا را برای 

معاینه نزد دکتر زنان می‌برد اما سمیرا که از این موضوع شوکه شده‌است از این کار ممانعت کرده و در خیابان اقدام خودکشی 

می‌کند، پس از اطلاع مرگ وی به دو همکلاسی‌اش آنها به دنبال دلیل مرگ دوست خود می‌روند اما دلیل خودکشی از طرف پدر 

سمیرا مخفی می‌شود.


بهارنویس:


ما که نفهمیدیم اول و آخر داستان را.میگویند یک قسمتی از ماجرا سانسور یا حذف شده.به نظرم اگر اون قسمت حذف هم 

نمیشد،زیاد اتفاق خاصی نمی افتاد..اصلا بگذارید رک بگویم که ما فهمیدیم که پدر به دخترش تجاوز کرده..ما هم قبول میکنیم 

که شما خواستید یک معضل اجتماعی را مطرح کنید. اما به نظرتون مطرح کردید؟..حالا که مطرح کردید ،چرا رهایش کردید؟

با این فیلم ساختنتان در ذهن پر از گره و سردرگمی مردم،هزارتا گره دیگر هم اضافه کردید.اگر قرار است معضل مطرح 

کنید،لطفا راه حل هم بدهید..باز خدا عمر بدهد به فیلم هیس دخترها فریاد نمیزنند که آخرش گفت،دختر بچه ها و پسر بچه 

هایتان را دست هرکسی نسپرید،به بچه ها بگوید هرغریبه ای عمو و خاله نیستند،اصلا مگر بچه ها ویترین عقده ها و نمایش 

مادرها هستند که با هر لباس و ظاهری روانه خیابانشان میکنید؟

خلاصه اینکه نفهمیدیم دلیل سکوت پدر سمیرا رو؟..نفهمیدیم سمیرا اگر بی تقصیر بود چرا خودکشی کرد؟.اگر مقصر بود چرا 

به شوهرش دروغ گفت؟..نفهمیدیم چرا مادر شوهر لحظه آخر یاد معاینه افتاد؟.روز اول از خانواده و رفتار و اصالت خانواده سمیرا

 مطمئن نبود؟..خواهر سمیرا که گفت بی خیال پدر برمیگردد به ماجرای مرگ مادر...راستی بعد از یک اتفاق وحشتناک چرا 

سمیرا حالش خوب بود و از ازدواج نمیترسید؟


متشکرم آقای کارگردان ک کلی سوال توی ذهن بیننده گذاشتی و رفتی،بدون راه حل..بدون یک گره گشایی





bahar tehrani
۲۰:۱۲۲۲
فروردين

چندسال پیش بود که تو یکی از روزهای بهار،موتور غرغرم حسابی روشن شده بود.مامانم بهم یک قالیچه داد و گفت بندازش توی ایوان و 

کارهات را اونجا انجام بده.روزهای اول از نظرم کار لوسی بود اما کم کم برام پر از هیجان شد.کتاب..لیوان چاییم..گلدوزی هام..نقاشی هام 

و...شده بود یک جایگاه عالی با یه ویوی عالی .

اون روزها تنها کسی که گاهی نگاهم میکرد،زینب خانم،زن همسایه روبرویی بود.اونم عصرهایی که حوصلش سرمیرفت با لیوان چاییش دم 

پنجره می ایستاد.

بعد از مردن زینب خانم،بچه هاش فقط دوسال صبر کردند و الان چندماهی میشه که خانه را کوبوندن.نمیدونم قراره چقدر خانه ویلایی زینب 

خانم قد بکشه و یه ساختمان چند طبقه بشود.اما این روزها و عصرهای بهاری به مامان میگم من دیگه کجا بساطم را پهن کنم؟

bahar tehrani
۲۳:۳۱۱۹
فروردين

بله بریم سراغ سریال دیوار به دیوار

نکته اخلاقی این سریال:

همه بچه های المپیکی،عینک ته استکانی نمیزنن...موهاشون لانه کفتر نیست..لباس های شلخته هم نمیپوشن

بینشون بگردی و شانس اتوسا خلیل زاده را هم داشته باشی،یکی مثل حسام توکلی پیدا میکنی

اتوسا چه پزی بده به دخترای فامیل...این یعنی فیلم نه اینکه همش بگه دست تو دماغ نکنید..معتاد نشید..طلاق نگیرید...باباباتون دعوا نکنید.

کیا یه حسام توکلی میخوان؟.


bahar tehrani
۲۱:۲۳۱۸
فروردين

کتاب را مثل یک بچه نو رسیده بین دستام محکم گرفتم و تو پیاده رو انقلاب وسط اون همه جمعیت راه افتادم...حاج علی فتاح..قیدار..رضاارمنی..درویش مصطفا..هفت کور..ارمیا..سهراب..چهل و هشتی ها و سیلورمن.و اینبار کی؟!


کتاب را بستم از پشت میز بلند شدم.با خودم گفتم این نبود قلم رضا امیر خانی.


داستان روایتگر...روایتگر...واقعا نمیدانم روایتگر چی بود؟ دعوای همیشگی یک زن و شوهر؟..جنگ بین یک زن مدرنیته با یک زن سنتی؟..حسادت یک زن که مجبور بود مدرنیته باشه بین تمام دروغ هایی که میگفت؟..یک لحظه دیدم فیلم زیر سقف دودی داره تکرار میشه.نگاه به یک زن فقط از نظر ظاهر و نما مثل نمای رومی ساختمان ها.


فصل چهار را که دوتا خط یکی خوندم،نفهمیدم ادبیاتش را..ولی فقط یک جملش قشنگ بود(از گوشتش ببرانید و بهجانش بخورانید)

شخصیت های تک بعدی..بدون حس..بدون روح..بدون باور...لیایی که فقط یک مادر بود و دل نگران نفس های ایلیا و علایی که فقط یک معاون شهردار بود و دل نگران موقعیت شغلیش.


وقتی لیا اطراف باغ قلهک شروع کرد به راه رفتن،منتظر بودم قیدار از در باغ بیرون بیاد و دست لیا رو بگیره و ببرتش پیش شهلا.اما...


دلم تنگ نبودن ارمیا بود و بین خط های کتاب دنبالش میگشتم اما وقتی پیداش شد که طعم کتاب برایم تلخ و دل زده بود و حرفهایش بین سردرگمی های ذهنم باز هم مینشست


اینبار داستان درویش مصطفا و سهراب و هفت کوری نداشت که حرفهایشان بین تلخی های این شهر و روزگار ارام بخش جانمان باشد.


اما 

چقدرخوب شد اقای امیرخانی یادمان انداختی که امثال علا در شهرمان زیاد است انقدر زیاد که ربطی به شهری و روستایی بودنشان ندارد.میدانید شهر پر شده از ادمهایی که وقتی به مقام و جایگاهی میرسند ،یادشان میرود ریشه ها و گذشتشان را


راست میگفتید اقای امیرخانی.خیال های ادمهای شهر همه نقاشی هایی شده بر تن بلند و قد کشیده ساختمان هایی با پنت هاووس هایی نمادین



اقای امیر خانی..

بعد از مدتها عجیب حالمان را گرفتید با قلمتان..ما همه منتظر ارمیا و سهرابی بودیم که بین سختی های روزگار حال دلمان را خوب کند.نه اینکه نمکی شود اتشین روی زخم هایمان.اماهنوز خیال های ذهنیمان اسیر حاج علی فتاح و قیدار و ارمیا هست و هنوز بین خستگی های این شهر نمادین فریاد میزنیم کجایی سهراب و دلمان گرم است به قطعه چهل و هشتی ها و حرفهای درویش مصطفا


#بهار_نویس 


#یک_دیدگاه_کاملا_شخصی


#جای_کلی_حرف_خالی_بودتو_قصه

#نقدم_به_معنای_جنگیدن_بارضاامیرخانی_نیست



bahar tehrani
۲۱:۳۸۱۴
فروردين

لا به لای ماجراهای بامزه عید،نشستیم به خواندن کتاب

ویلی،توی یکی از روزهای پاریس زیر باران تصادف میکند و برای همیشه ویلچر نشین میشود.لوئیزا که کارگر یک کافی شاپ هست از کار

 بیکار میشود و دنبال کار.لوئیزا که یک دختر عجیب و بامزه هست توسط موسسه کاریابی به عنوان پرستار به خانه ویلی فرستاده میشود

لوئیزا در تمام مدت در حال برنامه ریز برای امیدوار ردن ویلی به زندگی هست اما یک روز لا به لای حرف های خواهر و مادر ویلی ،متوجه

میشود که ویلی تو یکی از موسسات سوئیس یک فرمی امضا کرده که طبق اون قرارداد شش ماه دیگه با درخواست خودش،به زندگیش

پایان میدهد.این موضوع زمانی برای لوئیزا روشن میشود که یک عشق بین آنها جان گرفته و ویلی....


نگاه من:

بعد از مدتها سراغ یک رمان عاشقانه رفتم،چون خیلی اهل این مدل رمانها نیستم.تو یک سایتی خواندم که داستان تخیلی هست اما از

اخبار جهان به نظر میرسد که در دنیا این تصادف ها متاسفانه زیاد است.داستان روایتگر یک عشق آبدوغ و خیاری نیست.بلکه یک عشق

جالب و یواش یواش است.بیشتر نگاهم سمت قسمت هایی بود که ویلی به لوئیزا کلی حرفهای جالب میزد مثل اینکه:

خیال پرداز باش..از رفتن نترس..دنبال رویاها و آرزوهات بگرد..پر از هیجان باش

در کل از خواندن این کتاب پشیمان نیستم،حداقلش این بود که با قلم نویسنده آشنا شدم.اما بیشترین دلیل شهرت این کتاب بابت

تبلیغات وبلاگ های ایرانی و جودهی افراد تو اینستا بود.هیچ وقت این کتاب را به کسی هدیه نمیدهم ،چون بهتر از این کتاب داریم.



bahar tehrani