آقای فاطمی نیا می گفتند:


همین بلدم بلدم گفتن هایمان اخرسر کار دستمان میدهد،تا الان هم دستمان داده است.هرچیزی را گفتند،گفتیم بلدیم..چی را بلدیم؟..چرا نمیگوییم بلد نیستیم تا یادمان بدهند

حکایتمان شده مثل آن تازه عروس که قرار بود برای مهمان ها شام بپزد.هی از مادرشوهرش پرسید و آخر هر حرفی گفت: خودم این را که بلد بودم..اخرش چه شد؟ یک برنج پر از گل

کمی دست برداریم از غرورمان و الکی نگوییم بلدم..خودم می دانم