جبرئیل، شاید الان است که حال دلت را می فهمیم ،آن وقتی که پیامبر پرسید که چه نامی برایش بگذاریم؟.گریه میکردی و پیامبر جویای گریه ات بود.

چقدر سخت بود لحظه ای که داستان را  باید برای پیامبر میگفتی..وچقدر زیبا بود لحظه  دویدن های کودکانه حسن وحسینی که از قدوم مبارک یک خواهر شاد بودند...خواهری که خیلی زود...

تصور شادی های حسین به وقت در آغوش کشیدن ،زینب چقدر زیباست..


میدانید بانو

رسم بر این است که اقوام و آشنایان با هدایای کوچک و بزرگ.برای خوش قدمی نوزاد به دیدار خانواده میروند..نوزاد را در آغوش میگیرند و با کلی لبخند به پدر و مادر می گویند: الهی قدمش پر از خیر و برکت

اما من هدیه ای در خور شما ندارم تا برای دعای قدم خیرتان نزد مادر بیایم.چه دعایی کنم؟..باید دست های خالی ام را نشانتان بدهم و بگویم که 

شما منبع خیر و آرامشید..باید بگویم که حضرت مادر به دیدارتان آمده ام تا هم خودتان و هم دخترک دلبندتان ،برایم دعا کنید..دعا کنید که حجابم.. ..کلامم..نگاهم..باورم..کمی زینبی باشد..به قول حضرت عشق وسط آن بیابان.زینب فقط یک نفر است و شبیهی ندارد.خلاصه اینکه تولد شما خاندان عجیب تولدی است..تولدی که برای تبریک دست خالی می اییم و ان شا الله دست پر برمیگردیم