داستان عجیبی است ،روضه های مادر
روضه هایی که هیچکدام افسانه نیستند
روضه هایی که همیشه کنجش ،دلمان آتش میگیرد برای حسن
حسنی که همه در کوچه نگاهش میکردند و میگفتند:
فاطمههههههههههه ..ببین حسن می لرزد
داستانی که جنگ بین آب و آتش بود.وقتی شاعر داد میزند که:
مادر آب پشت در سوخت
داستان آب..آتش..تنهایی..غریبانه مردن از روضه مادر شروع شد