تازه پدر بار سفر بسته بود که مردم جنگ را برسر قدرت شروع کردند.فاطمه (س) بر پدر گریه میکرد و علی (ع) پیکر پیامبر را میشست. صدای کوبه در 

بلند شد.ادمهای دنیای سیاست بودند که برای خلافت امده بودند.فاطمه(س) گفت : بگذارید پدرم کمی در قبر آرام بگیرد و بعد بر در خانه اش حرف از 

دنیای خلافت بزنید.

اما گوششان پر از حرف های دنیا بود و پاهایشان بر در خانه علی(ع).در را باز شد اما نه با دستان علی (ع) و فاطمه(س) بلکه با پاها و آتش خشمشان.


دنیا بهم ریخت.مادری بر بستر بیماری..پدری با دست های طناب بسته در کوچه های بنی هاشم و اطفالی گریان از دردهای فراوان

خدا فاطمه (س)را به زمینیان چند روزی امانت داده بود تا بفهمند آفرینش زن را ،تا دفتر زندگی زنان بدون سر مشق نماند.اما.. سخت ترین شب برای علی(ع) رسید.   سپردن فاطمه(س) به پیامبر