روزهای آخر سال اینقدر در تکاپو و دویدن های رنگی و بامزه بودم که یادم که نه وقت نکردم تا اینجا هم حرف هایم را ثبت کنم.اما الان مینوسم


سال 96 با تمام دقایق و روزهایش گذشت .با تمام خاطرات تلخ و شیرینش.خاطراتی تلخ به ابعاد تمام سرزمینم و خاطراتی شیرین به 

شیرینی دل تمام سرزمینم. داشتم با خودم میگفتم بنویسم.همه چیز را.ادمهای مجازی که برایم رنگ حقیقی پیدا کردند و وارد دنیای 

رفاقتم شدند و آدمهای حقیقی که ناگهان و از سر لج بازی های دخترانه وکودکانه شان پا از دنیای دوستیمان کم کردند.حرف هایی که 

شنیدم،اشک هایی که ریختم، سکوت هایی که نشکاندم و پای هرکدامشان له شدم و یاد گرفتن هایی که بگذار ادمها بروند شاید  

یک روزی خودشان برگشتند

بنویسم از تمام کتاب هایی که خواندم،فیلم هایی که دیدم،جاهایی که رفتم،آرزوهایی که شاید زود است برای تبدیل شدند به حسرت و 

هنوز امید بسته ام به خدایی که در سال جدید به آنها رنگ حقیقت بدهد و یا آرزوهایی که تبدیل شدند به حسرت.درباره آدمهایی یا 

آدمی که وارد زندگی ام شد و فقط یک درس بود و ماندگاری نداشت و بابت بعضی عدم ماندگاری ها خدا را شکر کردم و یا بنویسم 

درباره آدمهایی که دلم میخواست توی یکی از رزوهای زندگی ام ببینمشان و یا ادمی که در زندگی ام ماندگار شود

خلاصه حرف برای نوشتن زیاد است و مینویسم اما بین این حرف ها هنوز سردرگمم درباره ادمهایی که دل نه بلکه وجودم را آزردند و 

..فکر کنم بهتر است به دستان خدا بسپارمشان.