کتاب را مثل یک بچه نو رسیده بین دستام محکم گرفتم و تو پیاده رو انقلاب وسط اون همه جمعیت راه افتادم...حاج علی فتاح..قیدار..رضاارمنی..درویش مصطفا..هفت کور..ارمیا..سهراب..چهل و هشتی ها و سیلورمن.و اینبار کی؟!


کتاب را بستم از پشت میز بلند شدم.با خودم گفتم این نبود قلم رضا امیر خانی.


داستان روایتگر...روایتگر...واقعا نمیدانم روایتگر چی بود؟ دعوای همیشگی یک زن و شوهر؟..جنگ بین یک زن مدرنیته با یک زن سنتی؟..حسادت یک زن که مجبور بود مدرنیته باشه بین تمام دروغ هایی که میگفت؟..یک لحظه دیدم فیلم زیر سقف دودی داره تکرار میشه.نگاه به یک زن فقط از نظر ظاهر و نما مثل نمای رومی ساختمان ها.


فصل چهار را که دوتا خط یکی خوندم،نفهمیدم ادبیاتش را..ولی فقط یک جملش قشنگ بود(از گوشتش ببرانید و بهجانش بخورانید)

شخصیت های تک بعدی..بدون حس..بدون روح..بدون باور...لیایی که فقط یک مادر بود و دل نگران نفس های ایلیا و علایی که فقط یک معاون شهردار بود و دل نگران موقعیت شغلیش.


وقتی لیا اطراف باغ قلهک شروع کرد به راه رفتن،منتظر بودم قیدار از در باغ بیرون بیاد و دست لیا رو بگیره و ببرتش پیش شهلا.اما...


دلم تنگ نبودن ارمیا بود و بین خط های کتاب دنبالش میگشتم اما وقتی پیداش شد که طعم کتاب برایم تلخ و دل زده بود و حرفهایش بین سردرگمی های ذهنم باز هم مینشست


اینبار داستان درویش مصطفا و سهراب و هفت کوری نداشت که حرفهایشان بین تلخی های این شهر و روزگار ارام بخش جانمان باشد.


اما 

چقدرخوب شد اقای امیرخانی یادمان انداختی که امثال علا در شهرمان زیاد است انقدر زیاد که ربطی به شهری و روستایی بودنشان ندارد.میدانید شهر پر شده از ادمهایی که وقتی به مقام و جایگاهی میرسند ،یادشان میرود ریشه ها و گذشتشان را


راست میگفتید اقای امیرخانی.خیال های ادمهای شهر همه نقاشی هایی شده بر تن بلند و قد کشیده ساختمان هایی با پنت هاووس هایی نمادین



اقای امیر خانی..

بعد از مدتها عجیب حالمان را گرفتید با قلمتان..ما همه منتظر ارمیا و سهرابی بودیم که بین سختی های روزگار حال دلمان را خوب کند.نه اینکه نمکی شود اتشین روی زخم هایمان.اماهنوز خیال های ذهنیمان اسیر حاج علی فتاح و قیدار و ارمیا هست و هنوز بین خستگی های این شهر نمادین فریاد میزنیم کجایی سهراب و دلمان گرم است به قطعه چهل و هشتی ها و حرفهای درویش مصطفا


#بهار_نویس 


#یک_دیدگاه_کاملا_شخصی


#جای_کلی_حرف_خالی_بودتو_قصه

#نقدم_به_معنای_جنگیدن_بارضاامیرخانی_نیست