چندسال پیش بود که تو یکی از روزهای بهار،موتور غرغرم حسابی روشن شده بود.مامانم بهم یک قالیچه داد و گفت بندازش توی ایوان و 

کارهات را اونجا انجام بده.روزهای اول از نظرم کار لوسی بود اما کم کم برام پر از هیجان شد.کتاب..لیوان چاییم..گلدوزی هام..نقاشی هام 

و...شده بود یک جایگاه عالی با یه ویوی عالی .

اون روزها تنها کسی که گاهی نگاهم میکرد،زینب خانم،زن همسایه روبرویی بود.اونم عصرهایی که حوصلش سرمیرفت با لیوان چاییش دم 

پنجره می ایستاد.

بعد از مردن زینب خانم،بچه هاش فقط دوسال صبر کردند و الان چندماهی میشه که خانه را کوبوندن.نمیدونم قراره چقدر خانه ویلایی زینب 

خانم قد بکشه و یه ساختمان چند طبقه بشود.اما این روزها و عصرهای بهاری به مامان میگم من دیگه کجا بساطم را پهن کنم؟