پیرمرد هشتاد و خورده ای که موهاش سفید شده بود و حسابی توی جنگ ها هم رکاب امام علی(ع) بود.خبر تیز کردن شمشیرها 

توی کوفه به گوشش رسیده بود.راهی بازار شد ،آتش کوره ها برای تیز کردن شمشیرها و نیزه ها داغ تر از آتش جهنم بود.

از توی عطاری بیرون اومد و رهسپار خانه اما تمام نگاهش به کوره ها بود

کیسه رنگ را گذاشت جلوش و بغض راه گلوش را بسته بود.همسرش یک نگاهی بهش انداخت و حبیب گفت:

رنگ خریدم تا سفیدی موهایم را کمتر کنه و حسین بن علی سنم را بهانه قبول نکردنم،نکند

حرفش هنوز تمام نشده بود که صدای در اومد

باورش نمیشد،پیک حسین بن علی برایش دعوت نامه فرستاده بود



خدا نکنه که سپیدی مو و کم بودن شنوایی گوش ها و ناتوانی زانوها را بهانه کنیم برای کمک نکردن به امام زمانمان