امروز توی نوبت آزمایشگاه نشسته بودم و یه ده نفری جلوم بودند.گشنگی هم داشت خودنمایی میکرد که سراغ کیفم رفتم.دیدم ای ول 

آقایمحمود دولت آبادی با کتاب به طریق بسمل شندنش،کنج کیفم نشسته.از اونجایی هم که تو اماکن عمومی زیاد حوصله حرف زدن با 

آدمها را ندارم،کتاب را دراوردم شروع کردم به خواندن.

داشتیم با آقا محمود گپ و گفت میکردیم که یک خانم بین هفتاد تا هشتاد ساله که خیلی هم تیپش اسپرت و شیک بود با یه لبخند بهم

گفت اسمش چیه؟

گفتم محمود دولت آبادی؟

گفت: نه کتاب را میگم؟

گفتم: طریق بسمل شدن

گفت: اصلا از اسمش خوشم نیومد،من فقط رمان میخونم،اونم عاشقانه،مال هر کشوری،فقط عاشقانه و جانسوز باشه

خواستم بهش بگم چراااا رمان،اونم از این رمان های اشک دربیار و متوهم.که نوبتش شد و رفت،البته بهش هم نمیگفتم چون هر کس

سلیقه کتابخوانیش با بقیه فرق داره.اما چرا فقط رمان.اونم رمانی که دختر و پسره پیر میشن تا بهم برسن تازه وقتی میرسن باید

هی دلت شور بزنه که نکنه یکیشون بمیره؟نکنه طلاق بگیرن؟