این روزها فکرم درگیر یک موضوع شخصی هست.توی اتاق مامان بودم که روی میزش دوتا جلد کتاب دیدم.دربارش توی اینستا و صفحه های

کتاب خوانی زیاد شنیده بودم

مامان گفت: چند روز پیش سر کلاس ،خانم الماسی بهم امانت دادتش

همان جا کتاب را باز کردم ،تا به خودم اومدم،دیدم بیست تا صفحش را خواندم.کتاب انگار رزق حال و هوای این روزهای من بود.لا به لای 

خط ها دنبال یک ابر قهرمان میگشتم ،ادمی که یا خیلییی تحصیلات بالایی داشته باشد یا یک مقام و منصب بالا.

اما،

ابراهیمی که من توی کتاب و بین اون روایت ها پیدا کردم،یک ابراهیم معمولی بود با کارهای معمولی ولی معمولی بودنش یک طور خاصی 

بود که بدجور تو را شیفته اخلاق و کارهایش می کرد.کتاب تند تر از کتاب دیگه ای جلو میرفت اما

نمیدانم باید دربارش چطوری حرف بزنم،ولی باور پیدا کردم به حرفهایی که درباره این کتاب شنیده بودم که باید حتما یک بار بخوانیش.

وقتی کتاب تمام شد گذاشتمش روبروم و گفتم:


آقای ابراهیم هادی

بعضی کتاب ها و حرفها باید رزقت باشد تا توی وجودت بشینه،شما از اون مدل رزق هایی بودید که اگر وقت دیگه ای توی زندگیم 

پیدایتان میشد ،شاید اینقدر تاثیر گذار نبود.روزهایی که به وجود یک آدم زمینی اما  آسمانی نیاز داشتم تا حرفهایم را بدون خجالت 

و رودروایسی بهش بگویم.و باور کنم که خدا صدایم را می شنود و به تصورات و دعاهایم رنگ واقعیت میدهد.