از صبح با خودم هی تکرار میکردم که جوراب یادت نره.وقتی سوار مترو شدم اولین خانم فروشنده ای که جلوم ظاهر شد،جوراب میفروخت.

زودی رفتم سمتش و شروع کردم لا به لای اون همه جوراب دنبال رنگی ترین و بامزه ترین هایش.

خانم فروشنده فکر کنم فهمید چقدر رنگی رنگی هستم.

بهم گفت: لنگه به لنگه میخواهی؟

گفتم: جوراب لنگه به لنگه؟

گفت: آره

و من الان صاحب یک جوراب لنگه به لنگه هستم