خط خطی هایم

حرف هایم را می نویسم..نقدهایم را..نگاهم را..خیال بافی هایم را

۲۵ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

کتاب های آخر سالی

کلی کتاب نخونده دارم.ته جیبمم کمی تا قسمتی خالی بود.اما اصلا نمیشد بی خیال خرید کتاب اونم تو روزهای آخر اسفند بشوم.

پس راهی انقلاب شدیم

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطرات راه پله

ما هنوز تو یک خانه ویلایی و قدیمی زندگی میکنیم.خانه ای که هر چندوقت یک بار چشم مهندسای ناظر را میگیره و پای آیفون کلی با

 احترام میگویند: قصد فروش یا تخریب خانه را ندارید؟.و ما هربار میگیوییم :فعلا نه

هیچ قت نفهمیدم چرا باید خانه را خراب کنیم.ما یک حیاط بزرگ داریم و خانه ای که پر از پنجره و گل هست.چراباید ویرانش کنم و خودم را 

اسیر یک واحد صد و خورده ای متر توی یک برج و با کلی همسایه عجیب و بی حیاطی کنم؟


خلاصه 


یکی از جذابترین بخش های خانه تکانی برای من تو ایام اسفند ،شستن راه پله و کلی آب و کف بازی با عمو و پدر و دختر عمو هست.

وقتی دیوارها رو با آب و کف میشوریم و بعد یک مشت کف حواله همدیگر میکنیم یا وقتی که عمو شلنگ را به جای دیوار روی تو میریزه و 

صدای جیغ و خنده مخلوط میشود




موافقین ۰ مخالفین ۰

دفترچه یادداشت قرمز

لوران وسط اتاق نشیمن نشست و شروع به بازرسی کیف زنانه ای کرد که چند روز پیش چندتا خیابان بالاتر پیدا کرده بود.باید برای یافتن 

صاحب کیف یک ردی پیدا میکرد.کلی وسایل عجیب که حدس زد مال یک زن هست و یک دفترچه یادداشت قرمز.یک دفترچه که پر از 

خاطرات و افکار و رویاها و ترس های نویسنده اش بود و امضای یک کتاب با خط خود نویسنده

لوران مرد کتابفروشی بود که حالا دنبال لور میگشت.صاحب کیف که چند روزی توی کما بود


بهار-نویس:

بعد از اتمام کتاب فکر کردم چقدر عالی میشود اگر من هم مثل لور توی دفترچه یادداشتی که همیشه همراهم هست افکار و خیال ها و 

و خلاصه هرچی توی ذهنم رژه میرود را توی یک خط بنویسم

بعد این کتاب علاقم به نوشتن و خواندن صدبرابر شد.


تکه هایی از کتاب:

چقدر از کارها را مجبوریم بدون خواست خودمان انجام بدهیم.یا برای حفظ ظاهر یا به خاطر اینکه یادگرفتیم انها را انجام بدهیم.در حالی که آنها ما را از پا درآوردند و در حقیقت هیچ چیز به دست نمی آوریم


این دقیقا همان چیزی بود که تابوکی در عنوانش به آن اشاره کرده بود،اینکه ما می توانیم درست از کنار چیزهای خیلی مهم عبور کنیم






موافقین ۰ مخالفین ۰

لعنتی های اینستا

خیلی وقتها تا وارد استوری اشخاص میشویم با کلی لعنت و نفرین مواجه میشویم

مثلا لعنت به ترافیک..لعنت به شلوغی نزدیک عید..لعنت به کلاس هفت صبح..لعنت به شب امتحان

خوب انسان محترم:
شما برو یک شهر دیگه یا یک بلاد دیگه زندگی کن تا اینقدر توی ترافیک نمانی.

یا یه گزینه روی میز دانشگاهها هست به اسم انتخاب واحد،کلاس هفت صبح برندار .اینقدر صبر کن تا اون واحد درسی منتقل بشود به کلاس دوازده ظهر

یا نه اینکه خودت هم اصلا خرید عید نمیری و کلی استوری از خریدات نمیذاری..از خرید جوراب گل گلیش استوری میذاره تااااااااااااااا اجیل شب عید و کافی شاپی که رفته

استاد

همان لحظه که شما استوری لعنت بر ترافیک میذاری،شک نکن تو ماشین بغلیت یا پشتیت و یا حتی جلوییت هم یکی داره استوری 
لعنت میذاره پس استاد خودت هم رفتی تو لیست ادمهایی لعنت شده

حالا اگر همین شخص بره گردش با دوستاش و کافی شاپ و یک گالری کلی استوری من حالم خوبه میذاره..
یک کمی تا قسمتی ابری موقع استوری گذاشتن فکر کنیم
موافقین ۰ مخالفین ۰

میم مثل مادر

افتخاریست که دلداده ی حیدر  باشم

من غلام علی و نو کر مادر باشم



نوشتن درباره مادر نه خیلییی سخت است و نه خیلی آسان .با بیان چندتا خاطره و جملات مفهمومی میشود کلی حرف زد

اما سخت است جبران کارهای مادر.سخت است بعد از عصبانیت ناگهانی در چشمانش نگاه کرد و حرف زد ،حرف میزنیم اما با یک غرور که 

اشتباه  از  ما نبوده و او پاسخ میدهد که گویی اتفاقی نیافتاده

الهی 

تن همه مادرها سالم..دلشان خوش..عاقبتشان بخیر

الهی

نگاه و مهر تایید حضرت مادر بر تمام کارهایمان.دنیوی و معنوی و اخروی


موافقین ۰ مخالفین ۰

کمی به دلیل ها فکر کنیم

دنیای مجازی پر از پست های تبریک روز مادر شده است.همه آدمها با هر مقام و منصبی روز مادر را با کلی اشعار و متن های عاشقانه تبریک گفته اند.حتی همان سلبریتی های جذاب سرزمینمان که تا دیروز دم میزدند که در این کشور نمیشود تظاهرات کرد و فردایش گفتند مدافع حرم دیگر چه داستانی است؟

میدانید سلبریتی عزیز

امروز به قدم یک مادر..به مقام یک زن..به جایگاه دختر پیامبر،زنان و مادران سرزمین من صاحب یک روز در تقویم شدند تا ما ادمها بین دلمشغولی های زندگی یادمان نرود که مادر چه جایگاهی دارد.پس لطفا فردابالای منبر نرو.این عالم یک مادر دارد و خدا نکند روزی برسد که آه آن مادر دامنگیر زمین بشود
موافقین ۰ مخالفین ۰

روزهای پر ترافیک تهران

این روزها و شب های تهران

الهی به شادی..تن سالم..دل خوش..الهی تنور دل همه مردم سرزمینم داغ باشه

اگر وضعیتی اقتصادیمون خرابه، زیاد بابتش حرص نخوریم.روزی ما آدما دست خداست نه دست بنده های خدا

پس لذت ببرید

موافقین ۰ مخالفین ۰

گنج کودکی هایم

خیلی از آدمها از دوران کودکی با خودشان یادگاری هایی آوردند که شاید از نگاه دیگران بی ارزش و جاگیر باشه.اما برای اونا پر از جذابیت 

و تداعی کننده یککعلاقه هست.اولین مجله ای که تو دوران دبستان باهاش آشنا شدم.کیهان بچه ها بود.یک مجله پر از داستان و معما و سرگرمی.یکی از گنج های

کودکی های من این مجلات هست.بچه های دهه شصتی با این مجله آشنا هستند...اینجا چندتا کیهان بچه هایی داریم؟


موافقین ۰ مخالفین ۰

مسابقه روزانه

کلا از اون مدل ادمایی هستم که شرکت کردن در مسابقات رو دوست دارم.از مسابقات کتابخوانی تا قصه نویسی و نقاشی و ....

گاو روزانه هم یک مسابقه داستان کوتاه برگذار کرده بود که جایزه سه نفر اول سینی صبحانه بود.منم به طمع کسب اون سینی  صبحانه 

توی مسابقهشرکت کردم

اما قست من فقط یک ماگ گاو روزانه بود

نتیجه اخلاقی:

طمع نکن.زشتههههه..جایزت میشه لیوان



موافقین ۰ مخالفین ۰

مسابقه شیبایی

پیش دانشگاهی بودم که توی تبلیغات تلویزیون دیدم آقای سیبیلو شیبا مسابقه گذاشته و جایزه اش هم کلی لوازم تحریر .منم که اصلاااااا 

لوازم تحریر دوست ندارم،تصمیم گرفتم توی مسابقه شرکت کنم..قانون مسابقه این بود که پاکت های پاستیل و بستنی زمستانی شیبا را 

براشون پست کنی.خلاصه تمام اقوام محصولات شیبا میخوردن و برای من نگه میداشتند تا روز دیدار که تقدیمم کنند

یک روز آقای پستچی شیبایی که برای تحویل بسته هدایا اومده بود به مامانم گفته بود که به بهاره کوچولو بگید بیاین دم در تا یک عکس 

شیبایی بندازیم..مامانمم گفته بود: بهاره مدرسه هست.آقای پستچی با چشمانی به اندازه بشقاب خورشت خوری گفته بود مدرسه 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.مامانمم زودی گفته بود که : نهههههههههههه منظورم پیش دبستانی هست


بله .یکی از شرایط شرکت در مسابقه رده سنی بود. منم چون دیده بودم شرکت توی این جبهه خیلییی مهم هست کمی در ارقام 

شناسنامه دست برده بودم.


موافقین ۱ مخالفین ۰