خط خطی هایم

حرف هایم را می نویسم..نقدهایم را..نگاهم را..خیال بافی هایم را

۲۲۲ مطلب توسط «bahar tehrani» ثبت شده است

قول بدهیم

بیا

به آرزوهای باقی مانده مان

قول رسیدن، بدهیم
موافقین ۰ مخالفین ۰

یعنی بعضی ها فقط باید یه چیزی بگن

دیروز با مامان رفته بودیم یک مراسم رسمی وبه قانون مامان باید به جای چادر عربی ،چادر مجلسی و بدون کش سرم میکردم

خب خیلی هم در حفظ و نگه داری این مدل چادرها ناتوان نیستم.موقع برگشتن مامان گفت با مترو بریم.یه کمی هم بار داشتیم

ساعت سوار شدن ما مصادف بود با ساعت اوج شلوغی

یک خانم با پوشش مانتو هم نشسته بود،موقع پیاده شدن به من گفت:

کلی بار داره تازه چادرم سرش میکند

یعنی یک جور عجیبی نگاهش کردم که میخواستم بهش بگم : الان معضل تو بارهای دست منه؟تو داری حملش میکنی؟

یا  معضلت با چادر بدون کش و مجلسی من هست؟.یا کلا با چادر؟

یعنی اگر بعضی ها حرف نزنن فکر میکنن لال هستند
موافقین ۰ مخالفین ۰

سَلَامٌ عَلَىٰ إِبْرَاهِیمَ

این روزها فکرم درگیر یک موضوع شخصی هست.توی اتاق مامان بودم که روی میزش دوتا جلد کتاب دیدم.دربارش توی اینستا و صفحه های

کتاب خوانی زیاد شنیده بودم

مامان گفت: چند روز پیش سر کلاس ،خانم الماسی بهم امانت دادتش

همان جا کتاب را باز کردم ،تا به خودم اومدم،دیدم بیست تا صفحش را خواندم.کتاب انگار رزق حال و هوای این روزهای من بود.لا به لای 

خط ها دنبال یک ابر قهرمان میگشتم ،ادمی که یا خیلییی تحصیلات بالایی داشته باشد یا یک مقام و منصب بالا.

اما،

ابراهیمی که من توی کتاب و بین اون روایت ها پیدا کردم،یک ابراهیم معمولی بود با کارهای معمولی ولی معمولی بودنش یک طور خاصی 

بود که بدجور تو را شیفته اخلاق و کارهایش می کرد.کتاب تند تر از کتاب دیگه ای جلو میرفت اما

نمیدانم باید دربارش چطوری حرف بزنم،ولی باور پیدا کردم به حرفهایی که درباره این کتاب شنیده بودم که باید حتما یک بار بخوانیش.

وقتی کتاب تمام شد گذاشتمش روبروم و گفتم:


آقای ابراهیم هادی

بعضی کتاب ها و حرفها باید رزقت باشد تا توی وجودت بشینه،شما از اون مدل رزق هایی بودید که اگر وقت دیگه ای توی زندگیم 

پیدایتان میشد ،شاید اینقدر تاثیر گذار نبود.روزهایی که به وجود یک آدم زمینی اما  آسمانی نیاز داشتم تا حرفهایم را بدون خجالت 

و رودروایسی بهش بگویم.و باور کنم که خدا صدایم را می شنود و به تصورات و دعاهایم رنگ واقعیت میدهد.



موافقین ۰ مخالفین ۰

خودت را از من نگیر


نشود فاش کسی،انچه میان و من توست

چقدر خوبه دارمت،وگرنه زیر تمام این حرف ها و بغض هایم له میشدم

تا اشارات نظر،نامه رسان من و توست

اما ،چقدر دور و سردرگمم که قصه چشمهای تو را نمی توانم بخوانم ،اما چقدر خوب است که تو از چشمهایم میخوانی

گوش کن، با لب خاموش سخن می گویم

از وقتی بهم گفتی:وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرید، دیگر دنبال مقدمه چینی نمیگردم و  میروم سر اصل مطلب

گوش کن،پاسخم به نگاهی که زبان و من و توست

و مهم نیست توی تنهایی هایم هستم یا بین شلوغی آدمها،از نگاهم تمام حالم را میفهمی



موافقین ۰ مخالفین ۰

و باز حرف اروپایی ها

پای تلویزیون نشسته بودم و مامان داشت برنامه سمت خدا را نگاه میکرد که یک دفعه آقای حسینی قمی با یک لحن جالبی گفت:


وقتی با جوونا حرف میزنی،همش در حال حسرت شنبه و یکشنبه های خارجی ها هستند و تفریحاتشان و مشروب خوردن و عشق و 

حالشان،یا نفری یک سگ خریدن و برای سگشان بهترین امکانات را فراهم میکنند. دلم میخواهد از همین تریبون به جوونا بگم:

شماهایی که اینقدر در حسرت تفریحات اروپایی ها هستید،آیا از دوشنبه تا جمعه هم مثل اونا کار میکنید؟ گره از کار مرد باز میکنید؟.

از ساعت کاریتون نمی زنید؟.



واااای یعنی عالی بود

خب راست میگویند دیگه،نشد یک اداره بریم و کارمنداش اخلاقشان سر جا باشه،کار مردم را راه بندازن،دوساعت میره برای ناهار و نماز،

ناهار را میخوره و نماز را هم ان شا الله میخواند،بعدش میاد و میگه برو و فردا بیا..ولی منتظر بهترین حقوق و تفریحاته.ایکاش بلد بودیم

قشنگ حسرت بخوریم،حسرت چیزای با ارزش را بخوریم

موافقین ۰ مخالفین ۰

خوبه اومدی مغازززززه پارچه فروشی

مامان گفت پاشو برویم پارچه فروشی تا من چندتا پارچه بخرم.

توی مغازه من و مامان یک پارچه دیدیم و از طرح و رنگش خوشمان آمد و شروع کردیم به ایده برای دوختش

خانمه اومده تو حلق ما و پارچه را هی این ور و اونور میکنه،بعد برای دیدن بقیه پارچه ها از وسط ما رد شد

دلم میخواست بهش بگم:

خااااااااااااااااااااااااااانم

خوبه اومدی مغازه پارچه فروشی، از این طرح اون طرف تر هم هست،حالا نیست ،مغازه به این بزرگی باید از تو حلق ما رد بشوی برای دیدن

بقیه پارچه هاااااااااااا.


جدیدا حوصله یک سری رفتار آدم ها را ندارم،خدایا یا به من آرامش بده یا به من آرامش بده

موافقین ۰ مخالفین ۰

خوبی دنیای ذهن

یک جایی خوندم که:

خوبی دنیای ذهن،نامحدود بودنش است.

من میگم:

خوبی دنیای ذهن،خصوصی بودنش است.تا وقتی که مداد را دستت نگرفتی و شروع به نوشتن نکردی ،یا دهانت را برای سخنرانی باز 

نکردی ،تمام اون افکار برای خودت و ذهنت و خدا هست.میتونی خیلی راحت و بدون دغدغه و ترس از قضاوت آدمها هرجوری دلت میخواهد

توی ذهنت تصویرپردازی کنی.جای آدما را عوض کنی،به آدمها نقش های جدید بدهی،خودت را تو لحظاتی که دوست داری تصور کنی.حتی حرفهایی را به آدمها بزنی که وقتی روبرویشان ایستادی ،سکوت میکنی

شما بگید

خوبی دنیای ذهن...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

کلی مارپل و پوآرو

تصوراتم پر از قهو های دونفره مان شده است


آقا ما این جمله را همینطوری نوشتیم و زدیم به دیوار استوریمان.هیچی دیگه هزار نفر ریختند تو دایرکت که: عاشق شدی؟..کیه؟..کجا 

دیدیش؟..عسیسم عاشقی شده..

اولا،آدم نمیتونه یک جمله الکی هم که شده تو استوری یا کانالش بنویسد،هزارنفر خانم مارپل می شوند،حالا آقایون روشون نمی شود پوارو 

بشوند

دوما،اصلا من عاشق شدم..الان چکار کنم؟.عکسش رو بدهم آمارش را درمیاری؟..میری باهاش حرف بزنی؟..

سوما، آخه بگم عاشق شدم هم که فقط می پرسید..اسم...قد..میزان تحصیلات..مدل ماشین..چهره..شغل..درآمد.




موافقین ۰ مخالفین ۰

با کابل تلفن بهش شوک بدهم

در همسایگی دیوار به دیوار ما،یک آقای بی شخصیت شروع کرد به ساختن یک ساختمان با کلی واحد و طبقه.نه دیگه در حد برج.

این آقاهه برای هر واحدی دوتا خط تلفن از مخابرات گرفت،ولی برای این خط های تلفنش اتاقک نگرفت و با بی ادبی شدید 

سیم های تلفن خانه ما رو از توی اتاقکش بیرون کشید و ریخت روی دیوار و اون وقت سیم های تلفن ساختمان خودش را توی اتاقک ما

جا داد

الانم چند روزه به خاطر باران و باد سیم های ما هی قطع و وصل میشوند.حتی مال طبقه بالاییمون یه هفته قطع بود

دلم میخواد آقاهه را پیدا کنم و بیارمش وسط حیاط با سیم های تلفن بهش شوک بدهم و بهش بگم:


آقای بی ادب

فکرمیکنی دزدی کردن و مال حرام خوردن،فقط از روی دیوار خانه مردم بالا رفتن هست؟..فروختن جنس تقلبی با قیمت بالا هست؟

قسم دروغ خوردن برای فروش هست؟..کیف و موبایل مردم را تو خیابانون زدن هست؟...پول مردم را خوردن هست؟.

نخیررررررررررر

این کار شما با دزدی و مال حرام خوردن ،هیچ فرقی نداره

موافقین ۰ مخالفین ۰

فکر کردن

شده دلتون بخواهد یک روزهایی فقط فکر کنید؟

به همه چیز و هیچ  چیز...

موافقین ۰ مخالفین ۰