خط خطی هایم

حرف هایم را می نویسم..نقدهایم را..نگاهم را..خیال بافی هایم را

۲۵ مطلب با موضوع «دیانا و کتاب هایش» ثبت شده است

کتاب خاطرات سفیر

زمستان پارسال بود که این کتاب را خریدم.میگفتن روایتگز یک دختر مسمان تو قلب کشور فرانسه هست.پیش خودم گفتم حتما پر از 

خاطرات تلخ وشیرین هست ،پر از غم دوری و عشق کافه گردی و و ساعت ها پای ایفیل نشستن

اما..

کتاب بیشتر شبیه کتاب شب های پیشاور بود.باز کتاب شب های پیشاور تخصصی تر و معتبرتره

کتاب خاطرات جنگ های مذهبی یک دختر بود.یک دانشجوی طراحی صنعتی که لوکیشن تمام ماجراها دور میز آشپزخانه خوابگاه 

هست.کتاب براینسل این روزهای ایران نیست،مال سالهای دهه پنجاه هست.میدانید چرا؟ چون نویسنده توی میزگردهایش طوری با سایر ادیان بحث میکند که 

انگار هیچ شناهتی درباره دین اسلام ندارند.

خانم نیلوفر شادمهری،این روزها متاسفانه غیر مسلمان ها علمشان درباره اسلام بیشتر از ما مسلمان ها هست.کتاب لحنش تنده ،انگار باید قبول

کنی که اگر فردا هر کشور خارجی رفتی باید منتظر باشی تا به عنوان یک مسلمان به چالش بکشند.

القصه کتاب به دلما نشست و فکر نکنم پیشنهاد خوندنش را به کسی بدهم

نگاه ها با هم متفاوته.




موافقین ۲ مخالفین ۰

تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم



کتاب روایتگر جنگ از نگاه دو نوجوان در جنگ جهانی دوم هست.ماری ،دختر نابینای فرانسوی که   مجبور به مهاجرت از پاریس میشود.ورنر،پسر یتیم آلمانی که باید به مدرسه نظامی برود .حال و هوای جنگ از نگاه ماری و ورنر خواندنی و جالب است.پر از افکار و ترس های نوجوانی.ورنر برای کمک به ارتش آلمان راهی شهری می شود که ماری در اونجا با عموی پدرش زندگی میکند.نقطه مشترک ماری و ورنر ،علاقه هردوتای آنها به کتاب و رادیو هست.دیدار ورنر و ماری با همدیگه در یک زمان نامناسب اتفاق می افتدو...


کتاب تقریبا پانصد و سی صفحه هست.از حاشیه پردازی و توصیف های الکی به دور اما آنقدر داستان روان نیست که طی چند روز تمام شودفشاید هم من دیر تمام کردم بابت بی حالی روزهای ماه رمضان.قصه با یک پایان واقعی و اندکی تلخ تمام میشود.اما زیبا و بدون سردرگمی خواننده و مشخص شدن حال شخصیت های اصلی داستان   




موافقین ۱ مخالفین ۰

چای نعنا

سفرنامه های منصور ضابطیان از اون دسته سفرنامه هایی هست که مینشیند بر جانت.

اینبار تو کوچه و پس کوچه های مراکش باید مراقب باشی تا گم نشوی.باید حواست باشه که مردمش عاشق چای نعنا هستند و فرانسوی 

حرف میزنند.اینبار بیشتر با آدما و فرهنگاشون آشنا میشیم.

قلم منصور ضابطیان اونقدر روان و قابل لمس هست که اگر هیچ وقت به کشورهایی که سفر کرده،تو سفر نکنی ،ولی باز میتونی طوری 

دربارشون حرف بزنی که انگار سفر کردی



۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

کتاب های امسال

اینم ازکتاب هایی که امسال توی نمایشگاه کنار اسمشان تیک خورد



موافقین ۰ مخالفین ۰

تمدید رفاقت با نمایشگاه کتاب

به رسم این چندسال که تقریبا خیلی سال میشود ،امسال هم برای تمدید پیمان رفاقت با کتاب و کتاب خوانی به نمایشگاه کتاب رهسپار 

شدیم.از قبل با چندتا از بچه ها صحبت کردیم که بابا جوگیر نشیم و همه لیست کتاب ها را نخریم،چندتایی هم بذاریم برای تخفیف تابستان 

وتخفیف ارشاد.

اما شما اگر یک کتابخوار باشید ،تصور کنید توی نمایشگاه کتاب واستادید،تمام کتاب هایی که توی لیستتان نوشتید جلوی چشمانتان رقص 

دسته جمعی میروند،چکار میکنید؟.بایه خداحافظی قلب اون همه کتاب را میشکونید؟..قطعا نه..تا آخرین هزارتومنی ته کیف و جیبتان خرید 

میکنید و لحظه خروج کلی اشک میریزید و از بقیه کتابایی که نخریدید ،حلالیت می طلبید

 امسال بین تمام شلوغی های نمایشگاه،این باران های یهویی و تگرگیش عالی بود


آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآقا این وسط ،دقیقا وقتی روبروی نشر مرکز ایستادید و بین اون همه کتاب دنبال فرمین موش کتابخوار میگردید ،یهویی 

چشماتون منور میشه به حضور یکی از نویسندگانی که قلمش به دلتون نشسته..آقای مهدی قزلی کتاب نداشتم وگرنه داشتن امضاتون 

برام با ارزش بود






موافقین ۰ مخالفین ۰

خانه لهستانی ها

خانه لهستانی ها

یک رمان ایرانی..


داستان روایتگر ادم هایی هست ساکن یک خانه بزرگ تو جنوب شهرتهران.خانه ای بازمانده از سالهای دور.داستان در زمان پهلوی دوم میگذرد.قصه ادمها و زندگی های متفاوتشان

روایتگر داستان پسر بچه ای ارام اما پر از فکر و هیجان کودکی به اسم سهراب است.

داستان یک حرکت روان و عادی دارد و قصه پر از اتفاقات عجیب و غریب نیست .بلکه داستان خیلی عادی جلو میرود اما پایان قصه خیلی پلیسی و ترسناک تمام میشود



به عنوان یک رمان و داستان ایرانی زیبا بود و خواندنش برای من پر از جذابیت


۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

رهش

کتاب را مثل یک بچه نو رسیده بین دستام محکم گرفتم و تو پیاده رو انقلاب وسط اون همه جمعیت راه افتادم...حاج علی فتاح..قیدار..رضاارمنی..درویش مصطفا..هفت کور..ارمیا..سهراب..چهل و هشتی ها و سیلورمن.و اینبار کی؟!


کتاب را بستم از پشت میز بلند شدم.با خودم گفتم این نبود قلم رضا امیر خانی.


داستان روایتگر...روایتگر...واقعا نمیدانم روایتگر چی بود؟ دعوای همیشگی یک زن و شوهر؟..جنگ بین یک زن مدرنیته با یک زن سنتی؟..حسادت یک زن که مجبور بود مدرنیته باشه بین تمام دروغ هایی که میگفت؟..یک لحظه دیدم فیلم زیر سقف دودی داره تکرار میشه.نگاه به یک زن فقط از نظر ظاهر و نما مثل نمای رومی ساختمان ها.


فصل چهار را که دوتا خط یکی خوندم،نفهمیدم ادبیاتش را..ولی فقط یک جملش قشنگ بود(از گوشتش ببرانید و بهجانش بخورانید)

شخصیت های تک بعدی..بدون حس..بدون روح..بدون باور...لیایی که فقط یک مادر بود و دل نگران نفس های ایلیا و علایی که فقط یک معاون شهردار بود و دل نگران موقعیت شغلیش.


وقتی لیا اطراف باغ قلهک شروع کرد به راه رفتن،منتظر بودم قیدار از در باغ بیرون بیاد و دست لیا رو بگیره و ببرتش پیش شهلا.اما...


دلم تنگ نبودن ارمیا بود و بین خط های کتاب دنبالش میگشتم اما وقتی پیداش شد که طعم کتاب برایم تلخ و دل زده بود و حرفهایش بین سردرگمی های ذهنم باز هم مینشست


اینبار داستان درویش مصطفا و سهراب و هفت کوری نداشت که حرفهایشان بین تلخی های این شهر و روزگار ارام بخش جانمان باشد.


اما 

چقدرخوب شد اقای امیرخانی یادمان انداختی که امثال علا در شهرمان زیاد است انقدر زیاد که ربطی به شهری و روستایی بودنشان ندارد.میدانید شهر پر شده از ادمهایی که وقتی به مقام و جایگاهی میرسند ،یادشان میرود ریشه ها و گذشتشان را


راست میگفتید اقای امیرخانی.خیال های ادمهای شهر همه نقاشی هایی شده بر تن بلند و قد کشیده ساختمان هایی با پنت هاووس هایی نمادین



اقای امیر خانی..

بعد از مدتها عجیب حالمان را گرفتید با قلمتان..ما همه منتظر ارمیا و سهرابی بودیم که بین سختی های روزگار حال دلمان را خوب کند.نه اینکه نمکی شود اتشین روی زخم هایمان.اماهنوز خیال های ذهنیمان اسیر حاج علی فتاح و قیدار و ارمیا هست و هنوز بین خستگی های این شهر نمادین فریاد میزنیم کجایی سهراب و دلمان گرم است به قطعه چهل و هشتی ها و حرفهای درویش مصطفا


#بهار_نویس 


#یک_دیدگاه_کاملا_شخصی


#جای_کلی_حرف_خالی_بودتو_قصه

#نقدم_به_معنای_جنگیدن_بارضاامیرخانی_نیست



موافقین ۰ مخالفین ۰

من پیش از تو

لا به لای ماجراهای بامزه عید،نشستیم به خواندن کتاب

ویلی،توی یکی از روزهای پاریس زیر باران تصادف میکند و برای همیشه ویلچر نشین میشود.لوئیزا که کارگر یک کافی شاپ هست از کار

 بیکار میشود و دنبال کار.لوئیزا که یک دختر عجیب و بامزه هست توسط موسسه کاریابی به عنوان پرستار به خانه ویلی فرستاده میشود

لوئیزا در تمام مدت در حال برنامه ریز برای امیدوار ردن ویلی به زندگی هست اما یک روز لا به لای حرف های خواهر و مادر ویلی ،متوجه

میشود که ویلی تو یکی از موسسات سوئیس یک فرمی امضا کرده که طبق اون قرارداد شش ماه دیگه با درخواست خودش،به زندگیش

پایان میدهد.این موضوع زمانی برای لوئیزا روشن میشود که یک عشق بین آنها جان گرفته و ویلی....


نگاه من:

بعد از مدتها سراغ یک رمان عاشقانه رفتم،چون خیلی اهل این مدل رمانها نیستم.تو یک سایتی خواندم که داستان تخیلی هست اما از

اخبار جهان به نظر میرسد که در دنیا این تصادف ها متاسفانه زیاد است.داستان روایتگر یک عشق آبدوغ و خیاری نیست.بلکه یک عشق

جالب و یواش یواش است.بیشتر نگاهم سمت قسمت هایی بود که ویلی به لوئیزا کلی حرفهای جالب میزد مثل اینکه:

خیال پرداز باش..از رفتن نترس..دنبال رویاها و آرزوهات بگرد..پر از هیجان باش

در کل از خواندن این کتاب پشیمان نیستم،حداقلش این بود که با قلم نویسنده آشنا شدم.اما بیشترین دلیل شهرت این کتاب بابت

تبلیغات وبلاگ های ایرانی و جودهی افراد تو اینستا بود.هیچ وقت این کتاب را به کسی هدیه نمیدهم ،چون بهتر از این کتاب داریم.



موافقین ۱ مخالفین ۰

کتاب های آخر سالی

کلی کتاب نخونده دارم.ته جیبمم کمی تا قسمتی خالی بود.اما اصلا نمیشد بی خیال خرید کتاب اونم تو روزهای آخر اسفند بشوم.

پس راهی انقلاب شدیم

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

دفترچه یادداشت قرمز

لوران وسط اتاق نشیمن نشست و شروع به بازرسی کیف زنانه ای کرد که چند روز پیش چندتا خیابان بالاتر پیدا کرده بود.باید برای یافتن 

صاحب کیف یک ردی پیدا میکرد.کلی وسایل عجیب که حدس زد مال یک زن هست و یک دفترچه یادداشت قرمز.یک دفترچه که پر از 

خاطرات و افکار و رویاها و ترس های نویسنده اش بود و امضای یک کتاب با خط خود نویسنده

لوران مرد کتابفروشی بود که حالا دنبال لور میگشت.صاحب کیف که چند روزی توی کما بود


بهار-نویس:

بعد از اتمام کتاب فکر کردم چقدر عالی میشود اگر من هم مثل لور توی دفترچه یادداشتی که همیشه همراهم هست افکار و خیال ها و 

و خلاصه هرچی توی ذهنم رژه میرود را توی یک خط بنویسم

بعد این کتاب علاقم به نوشتن و خواندن صدبرابر شد.


تکه هایی از کتاب:

چقدر از کارها را مجبوریم بدون خواست خودمان انجام بدهیم.یا برای حفظ ظاهر یا به خاطر اینکه یادگرفتیم انها را انجام بدهیم.در حالی که آنها ما را از پا درآوردند و در حقیقت هیچ چیز به دست نمی آوریم


این دقیقا همان چیزی بود که تابوکی در عنوانش به آن اشاره کرده بود،اینکه ما می توانیم درست از کنار چیزهای خیلی مهم عبور کنیم






موافقین ۰ مخالفین ۰