رادیو بهار

حرف هایم را می نویسم..نقدهایم را..نگاهم را..خیال بافی هایم را

حرف هایم را می نویسم..نقدهایم را..نگاهم را..خیال بافی هایم را

روزمرگی هایم
دخترکی رویا پرداز از جنس اردیبهشت

بایگانی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
  • ۰۷ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۵۹ برف
محبوب ترین مطالب
نویسندگان

۷ مطلب با موضوع «مذهبی هایم» ثبت شده است

۱۵:۵۳۱۱
بهمن
داستان عجیبی است ،روضه های مادر
روضه هایی که هیچکدام افسانه نیستند
روضه هایی که همیشه کنجش ،دلمان آتش میگیرد برای حسن
حسنی که همه در کوچه نگاهش میکردند و میگفتند:
فاطمههههههههههه ..ببین حسن می لرزد
داستانی که جنگ بین آب و آتش بود.وقتی شاعر داد میزند که:
مادر آب پشت در سوخت
داستان آب..آتش..تنهایی..غریبانه مردن از روضه مادر شروع شد

bahar tehrani
۲۳:۱۷۰۲
بهمن

جبرئیل، شاید الان است که حال دلت را می فهمیم ،آن وقتی که پیامبر پرسید که چه نامی برایش بگذاریم؟.گریه میکردی و پیامبر جویای گریه ات بود.

چقدر سخت بود لحظه ای که داستان را  باید برای پیامبر میگفتی..وچقدر زیبا بود لحظه  دویدن های کودکانه حسن وحسینی که از قدوم مبارک یک خواهر شاد بودند...خواهری که خیلی زود...

تصور شادی های حسین به وقت در آغوش کشیدن ،زینب چقدر زیباست..


میدانید بانو

رسم بر این است که اقوام و آشنایان با هدایای کوچک و بزرگ.برای خوش قدمی نوزاد به دیدار خانواده میروند..نوزاد را در آغوش میگیرند و با کلی لبخند به پدر و مادر می گویند: الهی قدمش پر از خیر و برکت

اما من هدیه ای در خور شما ندارم تا برای دعای قدم خیرتان نزد مادر بیایم.چه دعایی کنم؟..باید دست های خالی ام را نشانتان بدهم و بگویم که 

شما منبع خیر و آرامشید..باید بگویم که حضرت مادر به دیدارتان آمده ام تا هم خودتان و هم دخترک دلبندتان ،برایم دعا کنید..دعا کنید که حجابم.. ..کلامم..نگاهم..باورم..کمی زینبی باشد..به قول حضرت عشق وسط آن بیابان.زینب فقط یک نفر است و شبیهی ندارد.خلاصه اینکه تولد شما خاندان عجیب تولدی است..تولدی که برای تبریک دست خالی می اییم و ان شا الله دست پر برمیگردیم




bahar tehrani
۱۵:۳۰۲۲
دی

خودت بخواه که این انتظار سر برسد

دعای این همه چشم انتظار کافی نیست


فاضل نظری

bahar tehrani
۱۵:۲۳۲۲
دی

bahar tehrani
۱۵:۴۸۱۷
دی

خدا برای حضرت موسی پیام فرستاد که: برای قومت بلایی را نازل میکنم.

روزها گذشت و حضرت موسی دید در کار خدا هیچ وقت خلف وعده نیست اما از بلا هم خبری نیست.جویای داستان شد و از خدا پرسید داستان چیست؟

خدا به موسی گفت: از وقتی قومت فهمیدند که بلایی برسرشان می آید دیوار خانه های خود را سوراخ کرده اند تا به هنگام بلا به یکدیگر کمک کنند

موسی ،وقتی ادمها به هم رحم دارند،توقع نداری من که خدای این آدمها هستم بهشان رحم نکنم


کمی تا قسمی مهربانانه به یکدیگر رحم کنیم.لطفا بی خیال جمله (همه اینطوری هستن...همه گران فروشی میکنن..همه این شکلی در جامعه ظاهر می شوندو...) بشوید..کمی خودمان باشیم و بی خیال روش زندگی آدمهای دیگر

bahar tehrani
۱۹:۰۳۱۶
دی

از امام علی ( ع) پرسیدن : شما بالاتر هستید یا ادم؟..

فرمودند:من

همه بهشت را برای ادم جایز داشتن اما بهش گفتند به گندم نزدیک نشو.مقاومت نکرد و به گندم نزدیک شد.اما من را از چیزی منع نکردن اما تا اخر عمر

 طرف گندم نرفتم ..نان ایشان جو بود

bahar tehrani
۱۸:۱۰۱۶
دی

آقای فاطمی نیا می گفتند:


همین بلدم بلدم گفتن هایمان اخرسر کار دستمان میدهد،تا الان هم دستمان داده است.هرچیزی را گفتند،گفتیم بلدیم..چی را بلدیم؟..چرا نمیگوییم بلد نیستیم تا یادمان بدهند

حکایتمان شده مثل آن تازه عروس که قرار بود برای مهمان ها شام بپزد.هی از مادرشوهرش پرسید و آخر هر حرفی گفت: خودم این را که بلد بودم..اخرش چه شد؟ یک برنج پر از گل

کمی دست برداریم از غرورمان و الکی نگوییم بلدم..خودم می دانم

bahar tehrani