- ۰ نظر
- 07 Farvardin 97 ، 14:57
عید شما مبارکککککککککککککککککککککککککک
سال جدید مبارکککککککککککککککککککککککککککککککککککککک
بلد نیستم و اصلا هم دلم نمیخواهد اینجا کلی از این اشعار و جملات بنویسم که مثلا سگ خوشبختی پاچتون را بگیره..یعنی چی؟ مگه
خوشبختی سگه که بخواد پاچه هم بگیره؟.هیچ وقت با این اصطلاحات و ترکیب هایش کنار نیامدم
الهی تنتون سالم.دلتون خوش.عاقبتتون بخیر.الهی یک سال پر از خیر و پر از برکت و پر از اتفاقات خوب و شاد.الهی تک تک دقایق زندگیتان
زیر نگاه حضرت مادر.الهی تک تک دقایق زندگیتون پر از دعای خیر حضرت صاحب.
روزهای آخر سال اینقدر در تکاپو و دویدن های رنگی و بامزه بودم که یادم که نه وقت نکردم تا اینجا هم حرف هایم را ثبت کنم.اما الان مینوسم
سال 96 با تمام دقایق و روزهایش گذشت .با تمام خاطرات تلخ و شیرینش.خاطراتی تلخ به ابعاد تمام سرزمینم و خاطراتی شیرین به
شیرینی دل تمام سرزمینم. داشتم با خودم میگفتم بنویسم.همه چیز را.ادمهای مجازی که برایم رنگ حقیقی پیدا کردند و وارد دنیای
رفاقتم شدند و آدمهای حقیقی که ناگهان و از سر لج بازی های دخترانه وکودکانه شان پا از دنیای دوستیمان کم کردند.حرف هایی که
شنیدم،اشک هایی که ریختم، سکوت هایی که نشکاندم و پای هرکدامشان له شدم و یاد گرفتن هایی که بگذار ادمها بروند شاید
یک روزی خودشان برگشتند
بنویسم از تمام کتاب هایی که خواندم،فیلم هایی که دیدم،جاهایی که رفتم،آرزوهایی که شاید زود است برای تبدیل شدند به حسرت و
هنوز امید بسته ام به خدایی که در سال جدید به آنها رنگ حقیقت بدهد و یا آرزوهایی که تبدیل شدند به حسرت.درباره آدمهایی یا
آدمی که وارد زندگی ام شد و فقط یک درس بود و ماندگاری نداشت و بابت بعضی عدم ماندگاری ها خدا را شکر کردم و یا بنویسم
درباره آدمهایی که دلم میخواست توی یکی از رزوهای زندگی ام ببینمشان و یا ادمی که در زندگی ام ماندگار شود
خلاصه حرف برای نوشتن زیاد است و مینویسم اما بین این حرف ها هنوز سردرگمم درباره ادمهایی که دل نه بلکه وجودم را آزردند و
..فکر کنم بهتر است به دستان خدا بسپارمشان.
ما هنوز تو یک خانه ویلایی و قدیمی زندگی میکنیم.خانه ای که هر چندوقت یک بار چشم مهندسای ناظر را میگیره و پای آیفون کلی با
احترام میگویند: قصد فروش یا تخریب خانه را ندارید؟.و ما هربار میگیوییم :فعلا نه
هیچ قت نفهمیدم چرا باید خانه را خراب کنیم.ما یک حیاط بزرگ داریم و خانه ای که پر از پنجره و گل هست.چراباید ویرانش کنم و خودم را
اسیر یک واحد صد و خورده ای متر توی یک برج و با کلی همسایه عجیب و بی حیاطی کنم؟
خلاصه
یکی از جذابترین بخش های خانه تکانی برای من تو ایام اسفند ،شستن راه پله و کلی آب و کف بازی با عمو و پدر و دختر عمو هست.
وقتی دیوارها رو با آب و کف میشوریم و بعد یک مشت کف حواله همدیگر میکنیم یا وقتی که عمو شلنگ را به جای دیوار روی تو میریزه و
صدای جیغ و خنده مخلوط میشود
خیلی از آدمها از دوران کودکی با خودشان یادگاری هایی آوردند که شاید از نگاه دیگران بی ارزش و جاگیر باشه.اما برای اونا پر از جذابیت
و تداعی کننده یککعلاقه هست.اولین مجله ای که تو دوران دبستان باهاش آشنا شدم.کیهان بچه ها بود.یک مجله پر از داستان و معما و سرگرمی.یکی از گنج های
کودکی های من این مجلات هست.بچه های دهه شصتی با این مجله آشنا هستند...اینجا چندتا کیهان بچه هایی داریم؟
کلا از اون مدل ادمایی هستم که شرکت کردن در مسابقات رو دوست دارم.از مسابقات کتابخوانی تا قصه نویسی و نقاشی و ....
گاو روزانه هم یک مسابقه داستان کوتاه برگذار کرده بود که جایزه سه نفر اول سینی صبحانه بود.منم به طمع کسب اون سینی صبحانه
توی مسابقهشرکت کردم
اما قست من فقط یک ماگ گاو روزانه بود
نتیجه اخلاقی:
طمع نکن.زشتههههه..جایزت میشه لیوان
پیش دانشگاهی بودم که توی تبلیغات تلویزیون دیدم آقای سیبیلو شیبا مسابقه گذاشته و جایزه اش هم کلی لوازم تحریر .منم که اصلاااااا
لوازم تحریر دوست ندارم،تصمیم گرفتم توی مسابقه شرکت کنم..قانون مسابقه این بود که پاکت های پاستیل و بستنی زمستانی شیبا را
براشون پست کنی.خلاصه تمام اقوام محصولات شیبا میخوردن و برای من نگه میداشتند تا روز دیدار که تقدیمم کنند
یک روز آقای پستچی شیبایی که برای تحویل بسته هدایا اومده بود به مامانم گفته بود که به بهاره کوچولو بگید بیاین دم در تا یک عکس
شیبایی بندازیم..مامانمم گفته بود: بهاره مدرسه هست.آقای پستچی با چشمانی به اندازه بشقاب خورشت خوری گفته بود مدرسه
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.مامانمم زودی گفته بود که : نهههههههههههه منظورم پیش دبستانی هست
بله .یکی از شرایط شرکت در مسابقه رده سنی بود. منم چون دیده بودم شرکت توی این جبهه خیلییی مهم هست کمی در ارقام
شناسنامه دست برده بودم.
بین تمامی خبرهای داغ هر روز،همیشه بحث سر ورود بانوان به ورزشگا ه آزادی و تماشای مسابقات فوتبال هست.اگر موضوع این هست
که ورزشگاها یک فضایی برای تخلیه انرژی و هیجانات هست،خب لطفا برای تخلیه این انرژی به دیدن تمام مسابقات بانوان در رشته های
مختلف برو.هم یک انرژی تخلیه کرده ای و هم یک حامی ورزش های دخترانتان باشد.
در ورزشگاه آزادی و بین تمام حرفهای تند و تیز مردان،قطعا نباید دنبال ملایمت بگردید.مثلا آقای آبی پوش به بازیکن تیمش هرگز نمیگوید:
ببخشید که صدایم را بلند میکنم ،لطفا کمی سریع تر توپ را به یار بغلی پاس بدهید .باز هم معذرت خواهی میکنم
نه خانم و دختر محترم سرزمین من
جو استادیوم ها اینقدرها پر از ملایمت نیست.و اینکه استادیوم مکانی نیست تا با دوست پسر محترم برای یک روز تعطیلات انتخابش کنید.
لطفا این مورد از آزادی زنان را رها کن و سر موضوعات اساسی تر بجنگ.
این یک دیدگاه شخصی است