- ۰ نظر
- 10 Esfand 96 ، 22:00
من بی تو در غریب ترین شهر عالمم
بی من تو در کجای جهانی که نیستی؟
این روزها عجیب دنبال کسی میگردم که انگار نیست.علامت سوالهای ذهنم بیشتر میشود.توی دنیای خودم سردرگمم
گاهی وقت ها آدمها و شهر برایم غریبه میشوند...اما این روزها در مقابل حرف ها و کارهای مردم ، عجیب سکوت
بر جانم مینشیند..گاهی به فکر انتقامم.مثلا میگویم خدایا میشود حالشان را بگیری؟
اما باز میگویم نه تو بمان همان بهار همیشگی
فالوورهای اینستاگرامم را با یک سوال گیج و کچل کردم
استوری هام جذاب تره یا پست هام؟
فکر کنم توی دلشون فحشم میدن
کم کم تو دنیای مجازی همه پست های لاکچری برای اسفند میگذارند
مثلا :
هااااااااااااااااااااااای ..هوووووووووووووووووووووووی..اسفند جان..باز آمدی و بوی بهار و تازگی را آوردی..یادخاطرات کودکی بخیر.شوق دلهایمان برای خرید کفش و لباس های نو..ماهی قرمز تنگ و سبزه های بامزه..پول های نو لای قرآن..آجیل و شکلات ..بازی با بچه های فامیل توی حیاط و جیغ های مادرانه که لباست کثیف شد
این لاکچری بازی ها بماند برای شما .ما مینویسیم که:
های اسفند جان آمدی..با بوی تاید..شوما..فرش شور پرسیل..نرم کننده پرده و لباس سافتلن..شستن در و دیوار و شیشه و تا یک دقیقه قبل از دنگ دنگ سال تحویل جارو برقی کشیدن..
کلا اسفند تا اواسطش خیلیی بوی کوزت میده.بعدش بوی جولیا پندلتون میگیره .مثلا کم کم وقت میکنی دنبال خرید بروی و به خودت توجه کنی
این روزها مترو شلوغ است..گاهی شلوغی به حدی میرسد که نیازمند کلی دستگاه تنفسی میشوی و گاهی دلت میخواهد فریاد بزنی :
هول ندهیددددددددددددددددددد.
اما خوب اخرین ماه سال پر از رفت و آمد و خرید است و به جای این حرف ها دلت میخواهد فریاد بزنی: الهی به شادی بروید
خریددددددددددددددد
ولی خوب گاهی هم اینقدر دستفروش ها تعداشان زیاد است که بینشان چندتایی مسافر میبنی.
القصه:
بعد از فروشندگان آقا بین مسافرین خانم،خبرهای تازه ای در راه است.در حدی که براش بیلبورد تبلیغاتی و خوش امدگویی نصب کرده اند
حالا نمیدانم آقایان رودکی و نیما و خانم پروین اعتصامی برای چی میخواهند به مترو بیایند.از برای تبلغ و سخنوری در قالب ادبیات ایران یا نکند فشار اقتصادی انقدر زیاد شده است که اینها هم قصد دستفروشی دارند؟
خلاصه هروقت ادبای بزرگ را رویت کردیم به شما هم میگوییم
بین تمام خیال بافی هایت، یک روزهایی دلت میخواهد که خیال هایت را مدل دیگری ببافی..مثلا:
با خودت بگویی که هنوز لاشه هواپیما را پیدا نکرده اند.چندتایی استاد و دانشجو جز مسافرین پرواز بودند.بین راه یکی هوای بلاد فرنگ به سرش زده است و به بقیه گفته:این جا که جای ماندن نیست..بقیه هم بگویند : با این وضعیت بعد اقتصادی دیگر کشش نداریم.
بعد در عرض چند دقیقه نقشه فرار را بکشند و راهی یکی از کشورهای غریب بشوند
گاهی این خیال بافی ها عجیب بر دل و خیالت می نشیند
از سمت هایپر استار تو اتوبان شهید باکری داشتم با ماشین میرفتم روی پل تا بی افتم توی اتوبان شیخ فضل الله
ترافیک و باران اونم روی پل..سر پیچ دیدم یک شاسی بلند اونم از مدل هیوندا با فلشرهای روشن زده کنار و سر آقای راننده روی فرمون
کمی ترسیدم و نگران..زنگ زدم به آقای پلیس و گفتم:
آقای پلیسی که شبا بیداری،روی پل چنین صحنه ای دیدم...گفت آدرس دقیق بده..هرچی من میگفتم اون میگفت نه اصلا چنین جایی
نداریم..گفتم پس من تو آفریقا هستم و اونجا یه اتوبان هست به اسم شهید باکری! اینقدر خنگ بازی در آورد که گوشی را داد به
همکارش..همکارش هم که چون زبل خان بود زودی فهمید وگفت باشه
خلاصه منم خوشحال و حال رابین هودی را داشتم که به همشهریش کمک کرده
یه ساعت بعدش بهم زنگ زد گفت: آفاهه زنده بود که هیچی ماشینش هم نبود...بهش گفتم کار بدی کردم بهتون خبر دادم؟..طوری بهش
گفتم که حس میگ میگ را داشتم.گفت نه بابا دستت دردنکنه اما خواستم بگم چیزی نبود
الان من یک شهروند دلسوزم یا یه فضول؟
ایکاش الان هم برای شنیدن اخبار مجبور بودیم پیچ رادیو را بپیچانیم یا بین مبل ها و بالشتک ها دنبال کنترل تلویزیون بگردیم
نه اینکه با یک ضربه...
توی پیاده رو زیر باران...تو ازدحام مترو..تو شلوغی بازار..توی یک دورهمی دخترانه کنج کافی شاپ..توی یک مهمانی...وسط تدریس استاد..خبرها به سمتمان هجوم بیاورند
خبرها سنگین است و تحمل ما کم...خبرهایی که شده اند به وقت روضه های حضرت مادر..انگار آب..آتش..سوختن..عطش..برایمان معنای دیگری گرفته است
میدانی خدا...ما نه زیبایی نگاه حضرت زینب را داریم و نه صبر و آرامش ایوب را