خط خطی هایم

کلمات حرف می زنند

خط خطی هایم

کلمات حرف می زنند

سلام خوش آمدید

۵۶۶ مطلب با موضوع «بهار نویس» ثبت شده است

اگر از اهالی شهر تهران هستید و مثل من زیاد سوار مترو میشوید و باز هم مثل من به جای نگاه کردن به محصولات فروشندگان مترویی و
 
نوع آرایش و لباس آدمها، همش سرتان به در و دیوار است.این روزها باید این شعرای مترویی را کشف کرده باشید

شعرایی که جهت سرودن شعر برای آقای کاله کلی فسفر میسوزنن و شعر میگویند

همه اشعار هم جنبه عشقولانه داره و در رابطه با پنیر خامه ای ویلی هست.مثلا در یکی از این تصاویر مشاهده میکنید که آقای ویلی در 

حال رقصیدن با عسل خانم هستند،عسل خانم میفرمایند:

بی تو کسلم ..با تو عسلم

یعنی تا قبل از این اگر با پنیر لیقوان و خامه صبحانه از اون مدل پاکت های صورتی خورده میشدی،مربا بودی به جای عسل؟


  • bahar tehrani

من بی تو در غریب ترین شهر عالمم


    بی من تو در کجای جهانی که نیستی؟



این روزها عجیب دنبال کسی میگردم که انگار نیست.علامت سوالهای ذهنم بیشتر میشود.توی دنیای خودم سردرگمم

گاهی وقت ها آدمها و شهر برایم غریبه میشوند...اما این روزها در مقابل حرف ها و کارهای مردم ، عجیب سکوت

بر جانم مینشیند..گاهی به فکر انتقامم.مثلا میگویم خدایا میشود حالشان را بگیری؟

اما باز میگویم نه تو بمان همان بهار همیشگی

  • bahar tehrani

فالوورهای اینستاگرامم را با یک سوال گیج و کچل کردم


استوری هام جذاب تره یا پست هام؟

فکر کنم توی دلشون فحشم میدن

  • bahar tehrani

کم کم تو دنیای مجازی همه پست های لاکچری برای اسفند میگذارند

مثلا : 

هااااااااااااااااااااااای ..هوووووووووووووووووووووووی..اسفند جان..باز آمدی و بوی بهار و تازگی را آوردی..یادخاطرات کودکی بخیر.شوق دلهایمان برای خرید کفش و لباس های نو..ماهی قرمز تنگ و سبزه های بامزه..پول های نو لای قرآن..آجیل و شکلات ..بازی با بچه های فامیل توی حیاط و جیغ های مادرانه که لباست کثیف شد


این لاکچری بازی ها بماند برای شما .ما مینویسیم که:

های اسفند جان آمدی..با بوی تاید..شوما..فرش شور پرسیل..نرم کننده پرده و لباس سافتلن..شستن در و دیوار و شیشه و تا یک دقیقه قبل از دنگ دنگ سال تحویل جارو برقی کشیدن..

کلا اسفند تا اواسطش خیلیی بوی کوزت میده.بعدش بوی جولیا پندلتون میگیره .مثلا کم کم وقت میکنی دنبال خرید بروی و به خودت توجه کنی

  • bahar tehrani
دلم تنگ شده برای حرف های حاج کاظم ، آژانس شیشه ای:

جرم خودی ها که بیشتر از غریبه هاست

واسه این مملکت که هزارتا دشمن داخلی و خارجی داره،از صبح تا شب داریم جون میکنیم، میکنم یا نمی کنیم؟

بعد آقا،خودی، بیاد اسلحه را شب عیدی میذاره روی شقیقه ما، این یعنی عدالت؟

چندتا جوون خونشون را برای آرامش این مملکت داده باشند،خوبه؟.چندتا؟



. هنوز هم جوان میدهیم..هنوز هم برخی حرفها ،دردش از خنجر و شمشیر و قمه های امروزی دردناک تر است




  • bahar tehrani

این روزها مترو شلوغ است..گاهی شلوغی به حدی میرسد که نیازمند کلی دستگاه تنفسی میشوی و گاهی دلت میخواهد فریاد بزنی : 

هول ندهیددددددددددددددددددد.

اما خوب اخرین ماه سال پر از رفت و آمد و خرید است و به جای این حرف ها دلت میخواهد فریاد بزنی: الهی به شادی بروید 

خریددددددددددددددد

ولی خوب گاهی هم اینقدر دستفروش ها تعداشان زیاد است که بینشان چندتایی مسافر میبنی.


القصه:

بعد از فروشندگان آقا بین مسافرین خانم،خبرهای تازه ای در راه است.در حدی که براش بیلبورد تبلیغاتی و خوش امدگویی نصب کرده اند

حالا نمیدانم آقایان رودکی و نیما و خانم پروین اعتصامی برای چی میخواهند به مترو بیایند.از برای تبلغ و سخنوری در قالب ادبیات ایران یا نکند فشار اقتصادی انقدر زیاد شده است که اینها هم قصد دستفروشی دارند؟

خلاصه هروقت ادبای بزرگ را رویت کردیم به شما هم میگوییم





  • bahar tehrani

بین تمام خیال بافی هایت، یک روزهایی دلت میخواهد که خیال هایت را مدل دیگری ببافی..مثلا:

با خودت بگویی که هنوز لاشه هواپیما را پیدا نکرده اند.چندتایی استاد و دانشجو جز مسافرین پرواز بودند.بین راه یکی هوای بلاد فرنگ به سرش زده است و به بقیه گفته:این جا که جای ماندن نیست..بقیه هم بگویند : با این وضعیت بعد اقتصادی دیگر کشش نداریم.

بعد در عرض چند دقیقه نقشه فرار را بکشند و راهی یکی از کشورهای غریب بشوند

گاهی این خیال بافی ها عجیب بر دل و خیالت می نشیند

  • bahar tehrani

از سمت هایپر استار تو اتوبان شهید باکری داشتم با ماشین میرفتم روی پل تا بی افتم توی اتوبان شیخ فضل الله

ترافیک و باران اونم روی پل..سر پیچ دیدم یک شاسی بلند اونم از مدل هیوندا با فلشرهای روشن زده کنار و سر آقای راننده روی فرمون

کمی ترسیدم و نگران..زنگ زدم به آقای پلیس و گفتم:

آقای پلیسی که شبا بیداری،روی پل چنین صحنه ای دیدم...گفت آدرس دقیق بده..هرچی من میگفتم  اون میگفت نه اصلا چنین جایی 

نداریم..گفتم پس من تو آفریقا هستم و اونجا یه اتوبان هست به اسم شهید باکری! اینقدر خنگ بازی در آورد که گوشی  را داد به 

همکارش..همکارش هم که چون زبل خان بود زودی فهمید وگفت باشه

خلاصه منم خوشحال  و حال رابین هودی را داشتم که به همشهریش کمک کرده

یه ساعت بعدش بهم زنگ زد گفت: آفاهه زنده بود که هیچی ماشینش هم نبود...بهش گفتم کار بدی کردم بهتون خبر دادم؟..طوری بهش 

گفتم که حس میگ میگ را داشتم.گفت نه بابا دستت دردنکنه اما خواستم بگم چیزی نبود

الان من یک شهروند دلسوزم یا یه فضول؟

  • bahar tehrani

ایکاش الان هم برای شنیدن اخبار مجبور بودیم پیچ رادیو را بپیچانیم یا بین مبل ها و بالشتک ها دنبال کنترل تلویزیون بگردیم

نه اینکه با یک ضربه...

توی پیاده رو زیر باران...تو ازدحام مترو..تو شلوغی بازار..توی یک دورهمی دخترانه کنج کافی شاپ..توی یک مهمانی...وسط تدریس استاد..خبرها به سمتمان هجوم بیاورند

خبرها سنگین است و تحمل ما کم...خبرهایی که شده اند به وقت روضه های حضرت مادر..انگار آب..آتش..سوختن..عطش..برایمان معنای دیگری گرفته است

میدانی خدا...ما نه زیبایی نگاه حضرت زینب را داریم و نه صبر و آرامش ایوب را

  • bahar tehrani
وقتی عکس کتابهایم را توی دنیای اینستاگرام به اشتراک گذاشتم
یک آدم با سلیقه بهم گفت:
وقتت را با خواندن این کتاب ها تلف نکن ،فیلم همه این کتاب ها هست

ممنون آقای با سلیقه و کسی که زمان برایتان مهم است 
اما به نظرم خواندن کتاب هیچ وقت ،وقت تلف کردن نیست..یک کارگردان با ذوق هم قادر نیست تمام جزئیات یک داستان را در فیلم صد و بیست دقیقه ایش به نمایش بگذارد
و اینکه با دیدن فیلم مجبوری تخیلت  را محدود به ذهن کارگردان کنی اما با خواندن کتاب تخیلت انتهایی ندارد
  • bahar tehrani

روزمرگی هایم
دخترکی رویا پرداز از جنس اردیبهشت

@radiochanel کانالم

نویسندگان