برو باباهای استاد
Monday, 24 Tir 1398، 07:20 PM
بعد از چهار ماه زنگ زدن و پیامک بازی با استاد،بالاخره ترم دوم کلاس شروع شد. وقتی کلاس تمام شد و من و الهه گیج و خسته بودیم.
با خودم میگفتم این وسط یک چیزی تغییر کرده.استاد و حرف هایش که همان قبلی ها هستند ،شاید من تغییر کرده ام.جنس نگاهم،جنس شنیدنم
منتظر اتوبوس بودیم که به الهه گفتم: فکر نمیکنی حال کلاس عوض شده؟ انگار یکی به داد فکرهایش رسیده با کلی هیجان گفت چراااا،اصلا خوب نیست.تمام مسیر باهم حرف زدیم از برو باباهایی که استاد پای نظراتمون درباره هر فیلم و سریال و کتاب و آدمی که میگفتیم، میزد از زیادی منم منم هایش
رسیدیم ایستگاهی که الهه باید پیاده میشد و یک نتیجه
استادی که کتاب ها و آدمها و فیلم ها و سریال ها و خلاصه هرچیزی را له کند،استاد نیست.حتی اگر درس دین بدهد
- 98/04/24