نمیدانم چرا قالب جدیدی که برای وبلاگ گذاشتم،درست نمی شود؟
- ۰ نظر
- 27 Khordad 02 ، 20:52
نمیدانم چرا قالب جدیدی که برای وبلاگ گذاشتم،درست نمی شود؟
نوشته بود:
وقتی ثروتمند باشی برایت کلمه ای به اسم { آرزو} معنا و مفهومی ندارد.به جایش یک کلمه جدیدی به اسم { خواستن} می آید.آرزوت نیست که بروی پاریس،میخوای بروی پاریس.
خیلی از آدم ها ثروتمند هستند و دنبال خیلی از آرزوهایشان می دوند.خیلی از آدم ها ثروتمند نیستند و به خیلی از خواسته هایشان رسیدند.جمله عجیبیه.باز قدیم ها میگفتند علم بهتر است یا ثروت؟اونی که باهوش بود میگفت: علمی که تو را ثروتمند کند یا ثروتی که بهت کمک کند درس بخوانی... این جمله های جدید ،عجیب تر شدند
چرا ؟...
1. چرا همه فقط حرف میزنند و مرد عمل ،نیستند.؟.حتی عابر بانک ها.امروز سراغ هر عابر بانکی که می رفتم و میزدم روی گزینه دریافت وجه نقد،هزارتا عدد و رقم برایم می آورد.از مبلغ بیست هزارتومانی بگیر تاااا دویست تومنی.اما تا بهش میگفتم: خانم محترم{ آخه صداش زنانه بود} یک بیست تومان یا چهل تومان بهم بدهی،کارم را می افتاد.میگفت:مبلغ مورد نظر موجود نمی باشد.گفتم باشه یه سی تومان یا پنجاه تومنی هم بدهی دستت دردنکنه.باز برگشت گفت مبلغ مورد نظر موجود نمیباشد.آخ آخ..حیف که تو یک مکان عمومی به اسم خیابون بودم.وگرنه با صدایی رسا و بلند بهش میگفت: دقیقا چه مبلغی موجود می باشد؟.اصلا چرا تمام گزینه هایت را اینقدر پر رنگ نوشتی؟ خب اون گزینه دریافت وجه نقدی را غیر فعال میکردی
2. چرا اشتراک طاقچه بینهایت اینقدر گران شده؟.تو پول چی رو میگیری داداش؟ اینترنت که از خودمان هست.
3. چرا وقتی با سختی فیلترشکنت وصل میشه و میروی ولگردی در دنیای مجازی همه دارند درباره ازدواج گلزار حرف میزنند؟.یعنی واقعا منتظر که نبودند بیاد این دوستان را بگیرد،اما بابا طرف توسن چهل و شش سالی دیده اخرش خودش میمونه و تنهایی هاش و این طرفدارها هم به دردش نمیخورند .و اینکه خب دلش خواسته شوگر ددی یک دختر نوزده ساله بشه.اینقدر تعجی آور و عجیبه؟تاحالا شوگرددی و شوگرمامی ندیدید؟
یک جایی نوشته بود:
به نظرم کاپل ها باید یک فلش بک بزنند به دوران نامه نوشتن برای هم.نه نامه های صرفا طولانی.یک دست نوشته که برایش روی کاغذ وقت بگذاری و بشینی در موردش فکر کنی،حرفاتو سبک و سنگین کنی،هی خط بزنی و دوباره بنویسی..
من میگم:
این یک ایده عالیه.چون یهو وسط اون خط زدن ها و دوباره نوشتن ها خودت و طرفت را یک جور دیگه نگاه میکنی و..از اون طرف هم به نظرم این روش یک روش عالی برای همه آدمها هست.برای همه تا یک وقت هایی بشینند و برای خودشان نامه دستی بنویسند.ببینند کجای کارند و با خودشون چند چند،هستند.اصلا خودشان را دوست دارند یا نه.
دیروزکه رفته بودم انقلاب،یک سرهم به انتشارات { به نشر} زدم.همان لحظه یک آقای مسن تر و تمیز و با سلیقه داشت دنبال کتاب های مورد نظرش میگشت و گهگاهی هم وسطش از مسئول انتشاراتی سوالاتی را می پرسید.سوالاتی که با هر کدامش ته دلم بابت این حوصله و علاقه اش با کتاب کیلو کیلو قند حل میکردند. مثلا وقتی فروشنده ازش پرسید : این کتاب مورد نظر شما مربوط به یک انتشاراتی دیگه هست و اتفاقا امسال هم تو نمایشگاه غرفه داشتند،شما نرفتید نمایشگاه؟ آقای مسن هم که انگار یمکی از کتاب های مورد نظرش را پیدا کرده بود رو به فروشنده محترم کرد و گفت:نه نرفتم.میدانید نمایشگاه خیلی شلوغ هست و نمیشه خیل راحت و سر حوصله لا به لای قفسه های کتاب راه رفت و با کتاب ها گپ زد.خود شما نبوید؟ وقتی آقای فروشنده گفت نه ما نرفته بودیم اما فروش مجازیمون را داشتیم.،ته دلم یک لبخند کجکی زدم و گفتم: بیا پس خوب شد امسال نرفتی.به نشرهم حتی غرفه نداشت
دقیقا پانصد و هفتاد و هشت روز بود که شهر یک دنیای دیگه شده بود.یک دنیای عجیب و ترسناک که پر از دود و آتش و صدای خمپاره بود.دنیایی که خالی از زن و بچه هایی بود که پناهنده شهرهای دیگه شده بودند.آن هم به اجبار مردها که اگر شما تو یک منطقه امن باشید ما راحت تر میتوانیم بجنگیم و از شهر دفاع کنیم.پسربچه ها هم که از بچگی ادای آدما بزرگ ها وقهرمان ها را درمی آوردند،کنار پدرها و مردهای قبیله ایستادنده بودند و مبارزه میکردند.
سال شصت و یک، کلی آدم از ریش سفید محله بگیر تا همان پسربچه های کوچیک محله ،توی بیست و پنج روز و به نام عملیات بیت المقدس شهرشان که یک بخشی از وجود و هویتشان بود را پس گرفتند.آدم هایی که بزرگترین هدفشان امنیت و آرامش مملکت و شهرشان و خانواده هایشان بود.جوان ها و پیرمردها و بچه هایی که حقشان نیست که این روزها بابت فضای تلخ اقتصادی و سیاسی و اجتماعی که ساخته عمل و فکر ماها ، از آن آدم بزرگ های مملکت بگیر تا ما خرده و ریزه ها،مورد توهین قرار بگیرند. بدون شک هدف آنها هنوز از نگاه خیلی از هم نسلی های من قابل احترام هست. هم نسلی هایی که خب باید بهشون حق بدهیم.حق بدهیم که از شرایط محیط ناراضی باشند.آن هم یک محیط ساده.جوان هایی که این روزها فاصله طبقاتی بینشان زیاده.فاصله بین اون جوان با پول تو جیبی های نجومیش و اون جوانی که داره سخت کار میکند. الهی تن هردوتاشون سالم و دلشان خوش باشد ویه کم حواسمون بیشتربه تفکیک حاشیه و متن از هم باشد
از اولش که نه،وقتی دیدم خیلی از انتشاراتی ها نیستند، خیلی از نویسنده های موردعلاقه ام هیچ کتاب جدیدی چاپ نکردند،تو دنیای مجازی از خوبی هایش نمی نویسند و آدم هایی که میشناختم و میدانستم پایه ثابت نمایشگاه رفتن هستند و حتی آنها هم نرفتند،قیمت های سر به فلک کشیده کاغذ و چاپ و کتاب،چندتایی کتاب نخوانده خودم و یک کوه کتاب امانت گرفته که بعضی هایشان باب میلم نیستندو...دو دلم کردند بین رفتن به نمایشگاه کتاب و نرفتند.حتی یک بار به سختی با بچه ها قرار را هماهنگ کردیم اما نشد.هم کار آنها جور نشد و هم قصه سوختن دست و صورت بابام،حوصله را ازم گرفت.آره، به قول یکی کتاب ها که فرار نمیکنند اما وقتی یک مکانی هست که همه کتاب ها و انتشاراتی ها دور هم جمع میشوند،فضای باحال و بامزه ای داره و از گشتن توش لذت میبری.مثل یک جشنواره پر از بستنی یا جشنواره جوراب ها..
خلاصه به قول خودم از بس توش شک داشتم و یه تعریف ریزی از خودم کردم که آره من هرسال چندبار نمایشگاه می روم،قسمت نشد امسال بروم.
گفت : میشه این چند روز که میروم مسافرت به جای من یک کاری را انجام بدهی،حقوق ومزد این دفعه هم مال تو.بهش گفتم: نه بابا این حرفها چیه.باشه برو بهت کلی خوش بگذره و دلت شور نزنه..نمیدانم چرا اون حرف را زد؟میخواست قانعم کند که حتما کار را انجام بدهم یا واقعا از نظرش خیلی مبلغ زیادی بود؟!.آخه بهم گفت مبلغش اینقدر خوب هست که میگی بابا چه خبره؟
تقریبا از ساعت ده صبح تا پنج بعد از کار را انجام دادم.کار سخت و خاصی هم نبود.فقط چون دست تنها بودم و باید چندتا مرحله را طی میکردم،حسابی خسته ام کرد.فرض کن پک کردن دویست تا بسته که شامل پنج تا تیکه بود با بسته بندی و ارسالش با پیک و برگشت زدن بقیه جنس های باقی مانده.چند روز بعدش ازم شماره حساب گرفت و چهارصد و پنجاه تومان واریز کرد.پایینش هم نوشت بابت زحمتی که کشیدی و هزینه اسنپ.میدانی هیچ برآوردی از درآمدش نداشتم.اما آن روز یک جوری با هیجان گفت اینقدر درآمدش بالا هست که بهم یگی بگذار یه کمش را بهت برگردونم که...
دویست هزار تومان هزینه اسنپ شد و میشه گفت دست مزدم هم شد دوست و پنجاه هزارتومن..مبلغ خیلی برام تعجب آورنبود،چون هیچی از درآمد این کار نمیدانستم.فقط هرچند لحظه یک بار هیجان و رفتارش می آمد توی ذهنم که میگفت: میگی چقدر زیاد دادی و ...یا مشکل از من هست که این مبلغ را در ازای کاری که من یا هرکس دیگه ای انجام میدهد،کم و بی ارزش میدانم .یا اون اینقدر کارهای متفاوت دیده و تجربه کرده که این مبلغ برایش با ارزش هست.
آقای قائم مقام فراهانی به انباردارش یک نامه می نویسد و می گوید:
{ارزنی آمد مرجمک نام،گندمگون، ماش فرستادیم نخود آمد.برنجش دهید که برنج است}
ببین خودت میتوانی نامه را رمزگشایی کنی یا بدهیم دست خود آقای قائم مقام؟!..چی؟ آقای قائم مقام میفرمایند:
{اگر زنی گندمگون پیشت آمد که نامش مرجمک بود.خودسرنیامده .بلکه ما فرستادیمش.بهش برنج بدهید که در نرج و تنگ دستی است}
یکی بیاد این فن نوشتاری را به من هم یادبدهد![]()
یک سری از حرفها را گوشه ذهنم قایم میکنم و با خودم می گویم: مخاطب بنده خدای من چه جرمی کرده که باید دائم غرغرهای من را بخواند؟اما خب اگر ننویسم این غرغهای پس ذهنم خاک می خورند و یه دفعه از یک ناکجا آبادی سر درمی آورند.مثلا دیروز بود یا پریروز وقتی دیدم یکی از آشناها سر کار می رود،خودم را پای میز محاکمه کشاندم و گفتم:
از امروز به مدت..نمیدانم چه مدت؟ فقط میدانم یک مدت،ورود هر چی خیال و تصویر سازی و فکر کردن به خواسته ها و آرزوها و اهداف کاملا شخصی به ذهنم ممنوع است.که چی؟ به کجا رسیدی؟فعلا که تصوراتت مخاطب را اشتباه گرفتند و به جای اینکه برای تو رنگ واقعیت بگیرند،دارند برای بقیه رنگ واقعیت میگیرند...چی؟ تومدرکش را داری و آنها ندارند؟خب که چی؟فعلا که آنها صاحب شغل هستند.تلاش نکردی؟.آره تو راست میگی.یادت نمیاد چقدر برای اثبات یک ایده ات دویدی و مصخرت کردند؟یادت نمیاد چند ماه تومحیطی که دوست نداشتی،کار کردی و وقتی ازش بیرون آمدی همه گفتند مشکل از توبود؟..به آدما بسپارم؟..به کی؟ به دوست و آشنا؟ باشه .حتما. یادت رفته دوست محترم برام کار پیدا کرد و سر ماه نشده،خودش زیرآبم را زد؟ چی؟ اشتباه میکنم؟ آره اشتباه میکنم.مخصوصا آن روزی که باهاش بیرون بودم و جلوی چشم های خودم به صدم ثانیه زنگ زد به مدیر و آمار یکی از معلم ها را داد.یادت رفته یک روز توی چشمات نگاه کرد و با یک غروری گفت: آدمی که درآمدش هفت میلیون نیست ،باید بمیره.میدانی ،اصلا ولش کن.
آره.تو راست میگی.فعلا که میخواهم هرچی فکر و تصور و خواسته درباره زندگی شخصی خودم هست را بگذارم تو یک صندوق و درش را شش قفله کنم.