نگاه ابومحمد،خورشیدی بود که به قلبم تابید و من چون پروانه ای پر گرفتم سوی نور..چشمانش به زیبایی

چشمان مادرش است..همان رنگ...قهوه ای ..چشمان ایرانیان را دارد...پلک بر هم میگذارم،سرم را پایین می اورم به وقت اجابت:

من نجوی هستم..دختر طرماح..پدرم سفیر علی ابن ابی طالب بود...چون غریبه ای هستم تازه از راه رسیده در

شهری کوفه تر از کوفه...زینب را می بینی ؟همش گفت زیبایی دیدم..کیست مثل زینب که در این زیبایی آسیبی نبیند؟

 

 

این کتاب به وقت رزق های محرمم بود.همسفر با دختری به اسم نجوی که لحظه بازگشت اهل بیت به سمت

کربلا،تصمیم به هم قدم شدن با ابو محمد..زینب..سکینه و رباب میگیرد