خط خطی هایم

حرف هایم را می نویسم..نقدهایم را..نگاهم را..خیال بافی هایم را

۳ مطلب با موضوع «قصه های عاشورا» ثبت شده است

امروز حبیب بن مظاهر

پیرمرد هشتاد و خورده ای که موهاش سفید شده بود و حسابی توی جنگ ها هم رکاب امام علی(ع) بود.خبر تیز کردن شمشیرها 

توی کوفه به گوشش رسیده بود.راهی بازار شد ،آتش کوره ها برای تیز کردن شمشیرها و نیزه ها داغ تر از آتش جهنم بود.

از توی عطاری بیرون اومد و رهسپار خانه اما تمام نگاهش به کوره ها بود

کیسه رنگ را گذاشت جلوش و بغض راه گلوش را بسته بود.همسرش یک نگاهی بهش انداخت و حبیب گفت:

رنگ خریدم تا سفیدی موهایم را کمتر کنه و حسین بن علی سنم را بهانه قبول نکردنم،نکند

حرفش هنوز تمام نشده بود که صدای در اومد

باورش نمیشد،پیک حسین بن علی برایش دعوت نامه فرستاده بود



خدا نکنه که سپیدی مو و کم بودن شنوایی گوش ها و ناتوانی زانوها را بهانه کنیم برای کمک نکردن به امام زمانمان

موافقین ۰ مخالفین ۰

این بار عبیدالله بن حر جفی

نزدیکای کوفه بود که امام دستور اقامت کوتاهی را دادند.آنطرف تر یک خیمه برپا بود و امام جویای ساکنینش.گفتند از عبیدالله بن حر 

جعفی است.فرمودند: اورا نزد من بخوانید.چون فرستاده امام حجاج بن مروق جعفی نز او آمد و گفت: اینک حسین بن علی (ع) تو را 

می خواند.عبیدالله گفت: من از کوفه بیرون نیامدم مگر از ترس اینکه حسین (ع)به کوفه آید و من آنجا باشم.سوگند به خدا که نمی خواهم

او را ببینم یا او مرا ببیند.

پس فرستاده نزد امام حسین برگشت و گزارش کامل داد.

اینبار خود امام حسین به خیمه عبیدالله رفت و باز تکرار همان حرفها از طرف عبیدالله.امام رو کرد بهش و گفت:

اکنون که ما را یاری نمیکنی از خدای بترس و با ما مقاتله نکن که هرکس بانگ و فریاد ما را بشنود و یاری نکند البته هلاک شود

عبیدالله گفت: هرگز چنین امری نخواهدبود


به قصه عبیدالله بن حر جعفی با دقت نگاه کنیم.بعد از شهادت امام حسین (ع) خیلی پشیمان شد و رفت تو سپاه مختار اما باز ..


خیلی بده اگر یک روزی امام زمان بیاد دنبالمان و ما....

موافقین ۰ مخالفین ۰

این قصه زهیر بن قین

از مدینه که کاروان حرکت را شروع کرد،زهیر هم همراه کاروان بود.

هرجایی که زهیر خیمه میزد،بهش خبر میرسید که فرزند پیامبر هم چند قدم اون طرف تر خیمه زده .

دلشوره زهیر از اول سفر همراهش بود و بعد از حرکت از مکه بیشتر شده بود

نمی دونم تو منزل چندم بود که جوان بلند قدی وارد خیمه زهیر شد و گفت: زهیر بن قین؟

زهیر تمام بدنش می لرزید ،پسر جوان گفت: از طرف حسین بن علی (ع) امده ام.امام تو را به خیمه اش دعوت کرده.

رنگ از چهره زهیر پرید و شک افتاد به جونش.زنش بهش گفت:پسر فاطمه(س) صدایت کرده شک را خانه نشین دلت نکن و برو

..

زهیر وقتی از پیش امام برگشت،اون زهیر قبلی نبود.معلوم نشد امام بهش چی گفت.خلاصه هرچی که گفت به دل زهیر نشسته بود

طوری که به زنش گفت آزادی .من نمی تونم امام را تنها بذارم


چند نفرمان این روزها داریم برای زهیر شدن تمرین میکنیم؟.امام زمان اگر صدایمان کند ،جوابش را میدیم و یک زهیر میشیم یا..

موافقین ۰ مخالفین ۰