خیلی وقت ها روزهایی توی زندگی همه ما انسان ها هست که به بن بست پوچی می رسیم. به

جایی که فقط خودمان هستیم و خودمان.چهارزانو وسطش می نشینیم و ،نگاهش می کنیم.یک وقت

هایی این نگاه کردن،ساعت ها و روزها طول میکشد.بلند شدنمان هم دوحالت بیشتر ندارد: یا خسته

شدیم و هیچی به فکرمان نرسیده..یا به قول پدربزرگ یک یا علی گفتیم و دست روی زانو بلند شدیم

بن بست پوچی هر ادمی متفاوت هست.یکی میگه اخر این همه دویدن و کار کردن چی؟..پس خودم و

ارزوهام کجا هستند؟..یکی میگه این ادم همان ادمی نیست که من تصورش را کرده بودم؟..یکی با

ارزوهایش درگیره؟..یکی با ادمایی که توی زندگیش راهشون داده....خلاصه اینکه فکر و خیال متفاوت هست

همیشه بهم میگفتند انتهای بن بست پوچی،یک کسی نشسته که منتظره خودت را کنار بزنی و بااون

حرف بزنی.خدایی که اگر تمام این سختی ها را تحمل کردی و باهاشون جنگیدی فقط به خاطر همان

ایمانت به اون بود

یک دوست میگفت باید بری کنج یک جای ارام بشینی و باز ارزوهات را مرور کنی و اولویت بندی ،چون تو

پراز ارزو و هدفی..منم بهش گفتم شاید چون خیلی هدف توی زندگیم دارم به احساس پوچی رسیدم

این بن بست پوچی هم برای خودش یک دنیاست.اما خدا کنه روزایی که ته این بن بست می نشینیم

فقط خودمان باشیم و خدا