لوران وسط اتاق نشیمن نشست و شروع به بازرسی کیف زنانه ای کرد که چند روز پیش چندتا خیابان بالاتر پیدا کرده بود.باید برای یافتن 

صاحب کیف یک ردی پیدا میکرد.کلی وسایل عجیب که حدس زد مال یک زن هست و یک دفترچه یادداشت قرمز.یک دفترچه که پر از 

خاطرات و افکار و رویاها و ترس های نویسنده اش بود و امضای یک کتاب با خط خود نویسنده

لوران مرد کتابفروشی بود که حالا دنبال لور میگشت.صاحب کیف که چند روزی توی کما بود


بهار-نویس:

بعد از اتمام کتاب فکر کردم چقدر عالی میشود اگر من هم مثل لور توی دفترچه یادداشتی که همیشه همراهم هست افکار و خیال ها و 

و خلاصه هرچی توی ذهنم رژه میرود را توی یک خط بنویسم

بعد این کتاب علاقم به نوشتن و خواندن صدبرابر شد.


تکه هایی از کتاب:

چقدر از کارها را مجبوریم بدون خواست خودمان انجام بدهیم.یا برای حفظ ظاهر یا به خاطر اینکه یادگرفتیم انها را انجام بدهیم.در حالی که آنها ما را از پا درآوردند و در حقیقت هیچ چیز به دست نمی آوریم


این دقیقا همان چیزی بود که تابوکی در عنوانش به آن اشاره کرده بود،اینکه ما می توانیم درست از کنار چیزهای خیلی مهم عبور کنیم