تو کتاب ،لذتی که حرفش بود،پیمان هوشمند زاده نوشته: توی عکس ها به ببیننده ای لبخند میزنیم که در زمان آینده داره به چهره های ما 

نگاه میکند.یا یک جای دیگه کتاب میگه :عکس ها پر از قصه هستند.

لا به لای وسایل قدیمی دنبال اولین دوربین عکاسی میگردم که راهش به خانه ما باز شد.از شدت خاکی که که روش نشسته،نمیتونم 

رنگش را تشخیص بدهم.با دستمال خاک هایش را کنار میزنم.یکهو تمام خاطرات به مغزم هجوم می آورند..نگاتیوهای سی و شش تایی 

که برای ثبت لحظات توی دلش کلی دلشوره میگرفتی که خدا کند خوب بیافتم.آخه اون وقت ها گزینه دیلیت و دوباره عکس بندازی وجود 

نداشت.و این آغاز یک ماجرا بود.مرحله بعدی کلی قربون و صدقه رفتن آقای داداش بود که برو عکاسی علی آقا تا عکس ها را ظاهر کند.

و دل نگرانی یک هفته و کلی خیال بافی که توی عکس چطوری افتادیم.

عکس ها که به دستمان میرسید یک پروژه خندیدن و جیغ کشیدن داشتیم که وااای نگاه کن ،چرا چشمام بسته افتاده؟..چرا روسریم کجه؟


. اما...

عکس هایمان هم پیشرفت کردند.اگر دوستش نداری خیلی راحت دیلیت میشه و دوباره..دلت بابت تعداد عکس هایت شور نمیزند که 

نکند نگاتیو پرشود و کلی عکس ننداخته..و از همه شاید تلخ تر که عکس هایمان دیگر قصه ای ندارند..برای گرفتن عکس های دسته 

جمعیمان نیازمند یک عکاس نیستیم..


.