هرچند وقت یهبار هوای درس خوندن میزنه به سرم،مثل این هوای پنکه هست که با هر چرخشی یه بار میخوره بهت

خلاصه

پلکان اول :

تو فکر این بودم که برم سراغ لیسانس و یه رشته جدید،اما دیدم کوووووووووو تا تابستان سال دیگه ،اگر قراره لیسانس بخونم،وقت

دارم.رفتیم سراغ ارشد.خودم برای ارشد خوندن هم کمی وقت دارم اما باز ارشده ناسلامتی.

پلکان دوم:

رسیدیم به انتخاب رشته.اگر قرار بود تو رشته خودم ارشدرابگیرم همان دوسال پیش که مشهد قبول میشدم،میرفتم.در نتیجه بی خیال رشته

خودم.رشته های دیگه هم عاشق ادبیات نمایشی و داستان و صنایع دستی هستم.اینا هم جز رشته های هنر هست و ارشد هنر یک آزمون

عملی داره که اگر اولی را قبول بشم،عمرا تو بخش عملی قبول بشم.تازه یکی بهم گفت برو کلاس آزاد برای صنایع دستی ،برای ادبیات 

نمایشی هم برو کلاس های نویسندگی

پلکان سوم:

با خودم گفتم  کو تا کنکور ،الان این باد پنکه هی میخوره بهم.پاشم برم این دانشگاه های غیرانتفاعی و پیام نور.هیچی دیگه رفتیم و دیدیم گرونه اونم الان

در نتیجه

فعلا سر پنکه را چرخوندیم سمت دیوار تا از این بادا نخوره به کلمون