امروز سر کلاس ادبیات کودک،موضوع کودک و جنگ بود

استاد گفت،تصور کنید مادر یک بچه شش ساله هستید و توی شهر و یا کشورتان جنگ رخ داده.با یک داستان چطوری براش درباره جنگ

حرف میزنید؟

جنگ..چقدر سنگینه .این واژه را کی اختراع کرد؟.به بچه چطوری بگیم جنگ بده،کشتن،خون،مهاجرت،اوارگی،از دست دادن

خلاصه اینکه هممون بدجور توی گیجی و یک دنیا حرف غرق بودیم.

استاد میگفت داستان کودک باید پر از هیجان و فانتزی و واقع گرایی باشه،جاندارپنداری یا همزاد پنداری را براش ایجاد کنید.

مثلا جنگ بین موش و گربه،حمله باد بدجنس به قصر شاهزاده

خلاصه اینکه چندتا نکته یاد گرفتم:

نوشتن و کار کردن با کودک سخته.با یک حرف،با یک جمله میشه تمام باورهای یک کودک را نابود کرد و یا بارور کرد

فهمیدم باید به کودک آرمانگرایی را یاد بدهیم نه اینکه بهش آرمان بدهیم.خودش بره دنبال آرمان ها و باورهایش

فهمیدم اگر الان بعضی از آدم بزرگ ها حالشان خوب نیست ،شاید تقصیر یک معلم و یا یک کتاب هست

فهمیدم دنیای ادبیات کودک یعنی پر از خیال و هیجان و واقع گرایی و خیال های من برای کودکان کم است

فهمیدم یک استاد باید برای نوشته هات توبیخت کند تا بفهمی لایک های اینستا به منظور قشنگ بودن قلمت نیست