مامان گفت پاشو برویم پارچه فروشی تا من چندتا پارچه بخرم.

توی مغازه من و مامان یک پارچه دیدیم و از طرح و رنگش خوشمان آمد و شروع کردیم به ایده برای دوختش

خانمه اومده تو حلق ما و پارچه را هی این ور و اونور میکنه،بعد برای دیدن بقیه پارچه ها از وسط ما رد شد

دلم میخواست بهش بگم:

خااااااااااااااااااااااااااانم

خوبه اومدی مغازه پارچه فروشی، از این طرح اون طرف تر هم هست،حالا نیست ،مغازه به این بزرگی باید از تو حلق ما رد بشوی برای دیدن

بقیه پارچه هاااااااااااا.


جدیدا حوصله یک سری رفتار آدم ها را ندارم،خدایا یا به من آرامش بده یا به من آرامش بده