خط خطی هایم

حرف هایم را می نویسم..نقدهایم را..نگاهم را..خیال بافی هایم را

حب الحسین یجمعنا

حب_الحسین_ یجمعنا


امسال این جمله شد ،شعائر روزهای آدمهایی که توی جاده های خاکی کربلا هستند

شد شعائر آدمهایی که جا موندن و از طریق دنیای مجازی و تلویزیون ،جاده ها را قدم زدند.

این جمله شد،آیئنه دق آدمهایی که یادشان رفته کمی تحلیل کنند،فکر کنند.


این جمله پر از حرف هست،پر از حکایت،یک دورهمی بزرگ،یک بودن عجیب آدمها کنار همدیگر.آدمهایی با رنگ ها و زبان های مختلف

آدمهایی از کشورهای متفاوت.این جمله یعنی،محبت امام حسین (ع) اونقدر عمیق و خالصه که تو یک زمان ،آدمهای متفاوت را تو یک

نقطه دور هم جمع میکند.اونقدر عظیم که تو اون جاده ها برات مهم نیست که هم قدم یک آمریکایی هستی یا یک پاکستانی.

اونقدر قشنگ که شب توی موکب سرت را گوشه بالشتی میذاری که یک روسی و هندی هم روی همان بالشت سر گذاشته اند


این یعنی حب_الحسین_یجمعنا


موافقین ۱ مخالفین ۰

چقدر تاریخ خواندی که بالای منبر هم میروی؟

همین ابتدای حرفم بگم که،بنده ایرانی هستم و به ایرانی بودنم هم،افتخار میکنم.

امروز هفت آبان، نمیدانم بزرگداشته،تولده،سالگرد چی این آقای کوروش هست که ملت همیشه در صحنه رفتند بالای منبر.

من فقط چندتا سوال از این آریایی های وطن پرست بپرسم و بروم

کل تاریخ ایران،فقط آقای کوروشه؟

یعنی ما هیچ پادشاه و وزیر و معاون دیگه ای نداریم،که بهش افتخار کنیم؟

قبول ،این آقای کوروش یه چند صدتا یهودی را آزاد کرد،همین؟.از کل زندگی و حکومت کوروش خان،همین قدر بلد هستید؟

میگم فقط هم منشور حقوق بشر کوروش را بلد هستید؟

اصلا تا حالا رفتید تحقیق کنید که روی اون سنگ تاریخی با خط میخی،این آقای کوروش چی نوشته؟

اصلا فرض بر اینکه میدانید چی نوشته،به چندتا از قوانینش عمل کردید؟

خواهش میکنم،مطلب نزنید که اه ای کوروش قبرت خالیه و هیچ بارگاهی ندارید...لطفا دوتا کتاب تاریخ بخوانید، خواهش میکنم حداقل
برید ببینید که کوروش روی اون لوح سنگی چی نوشته،خواهش میکنم فقط ادعا نداشته باشید
موافقین ۰ مخالفین ۰

باور کنم که جاماند؟

این روزها شهر از نگاهت خالی شده

و تو،تنها شهروند این شهری

وقتی پاییز باشد و تو جامانده باشی

باران،برایت پر از هوای تنهاییست

اما

پاییز برایشان می شود پر از قدم زدن برای رسیدن به او

دقیقا همان شعر های فروغ،شاملو که میگفت

پاییز..باران..چتر..دیدار..

این روزها تو میمانی و تمام چایی های تلخ دنیا که با هیچ قند و شکری،شیرین نمی شوند.

و خیالی پر از چایی های شیرین عراقی و این شعر که:


یک چای شیرین مسیر اربعینت را


شیرین بنوشت تا ابد فرهاد می گردد


این روزها با خودم میگویم،به کدامین مسلک و رشم و باوری،من جاماندم



موافقین ۱ مخالفین ۰

بعضی جاماندنها سخت و دلگیر است

این روزها عجیب احساس تنهای میکنم

یکی از صمیمی ترین دوست هایم..یکی از آدم هایی که بی دلیل و نمیدانم چرا عاشقش شده ام

چندتایی از آدمهایی که میشناسمشان..

همه برای دیدار یار تو روزهای پاییزی رهسپار جاده های خاکی عراق شده اند

و من به رسم این سالهای بدون رزق ماندم،جامانده ام

از همه سخت تر اینکه

لحظه خداحافظی و ارسال تمام دعاها و اینکه یادت نرود در قدمهایت من را بیاد آوری

بهشان گفتم

این مدت رها کنید ،دنیای مجازی را و اصلا به فکر پیام دادن نباشید

وقتی برگشتیدُچند شبانه روز باهم حرف میزنیم

اما..

الان دل برایشان تنگ شده

دوست دارم از لحظ لحظه های ان جاده های خاکی

از قصه آدمهای در راه

از قصه موکب ها

برایم حرف بزنند

موافقین ۰ مخالفین ۰

من و بقچه های پاییزی

سلام پاییز جان

میگم ،نزدیکای غروب که میشه با خودم تصمیم میگیرم که فردا حتما بقچه لباس های پاییز را دربیاورم و جایشان را با لباس های

تابستان عوض کنم.حالا فکر نکنی ،کلی لباس بافتنی دارم.اصلااااااااا.من گرمایی هستم و دلیل علاقم به شما و زمستان و بهار

همین خنکای هوایتان هست،نه اینکه تابستان را دوست ندارم،نه اتفاقا عاشق میوه ها و خوراکی های خنکش هستم،اما خدایی گرمه

القصه

همین که صبح میشه،با خودم میگم: به به ،چه هوای خوبی و زوده برای جا به جایی لباس ها

خلاصه که سر ،چی بپوشم؟ با شما هنوز سازگار نشدیم

الهی پر از خیر باشی،پر از باران های پربرکت و بی خطر


موافقین ۰ مخالفین ۰

من و دوست باربیم

من: وااااای چقدر لاغر شدی

دوست باربیم: آره یک رژیم جدی گرفتم،دلت میخواهد امتحانش کنی؟

من: اره،بدم نمیاد،سخته؟

دوست باربیم: آره سخته،اما یک هفته که بگیری بهش عادت میکنی

من: خب،بگو،اما در حد یک نیم روز،امروز خستم و کشش مغزم کمه

دوست باربیم: باشه،ببین یک هفته میوه نخور

من: چیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟ میوه نخورم؟ چرا؟

دوست باربیم: میوه قند داره و شیرین هست،باید بفهمی که میوه های شیرین را نخوری

من: خب الان که پاییزه و من،فکر میکنم،خرمالو اصلا شیرین نیست،انار هم که نمیداند شیرینی چیه...زالزالک و ازگیل هم شیرین نیستند

در نتیجه من فکر میکنم که میوه ها اصلا شیرین نیستند.:))))))))))))))


جمع کنید این رژیم های سوسول بازی را،یعنی چی میوه نخور

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

گفتگو کنیم

یک وقتایی بد نیست باهم تو قالب کامنت با هم صحبت کنیم.

خوب این همه من حرف میزنم و شماهم لطف میکنید و میخونید

جالا شماها یه چیزایی بگید و من بخونم

موافقین ۰ مخالفین ۰

چرا فقط رمان عاشقانه؟

امروز توی نوبت آزمایشگاه نشسته بودم و یه ده نفری جلوم بودند.گشنگی هم داشت خودنمایی میکرد که سراغ کیفم رفتم.دیدم ای ول 

آقایمحمود دولت آبادی با کتاب به طریق بسمل شندنش،کنج کیفم نشسته.از اونجایی هم که تو اماکن عمومی زیاد حوصله حرف زدن با 

آدمها را ندارم،کتاب را دراوردم شروع کردم به خواندن.

داشتیم با آقا محمود گپ و گفت میکردیم که یک خانم بین هفتاد تا هشتاد ساله که خیلی هم تیپش اسپرت و شیک بود با یه لبخند بهم

گفت اسمش چیه؟

گفتم محمود دولت آبادی؟

گفت: نه کتاب را میگم؟

گفتم: طریق بسمل شدن

گفت: اصلا از اسمش خوشم نیومد،من فقط رمان میخونم،اونم عاشقانه،مال هر کشوری،فقط عاشقانه و جانسوز باشه

خواستم بهش بگم چراااا رمان،اونم از این رمان های اشک دربیار و متوهم.که نوبتش شد و رفت،البته بهش هم نمیگفتم چون هر کس

سلیقه کتابخوانیش با بقیه فرق داره.اما چرا فقط رمان.اونم رمانی که دختر و پسره پیر میشن تا بهم برسن تازه وقتی میرسن باید

هی دلت شور بزنه که نکنه یکیشون بمیره؟نکنه طلاق بگیرن؟

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

دعوای من و ناصرالدین شاه

چند وقت پیش رفتم انتشارات سوره مهر و تو یکی از قفسه ها  آقای ناصرالدین شاه بهم چشمک زد.منم گول چشمک نامحرم را خوردم و  

خریدمش.خود ناصرالدین شاه را نه هان ،کتابش را.اسم کتابش هم سفرنامه ناصرالدین شاه به نجف و کربلا بود

خلاصه 

کتاب را شروع کردیم ،تو قسمت مقدمه آنچنان از ناصر خان تعریف کرده بود که اهل نوشتن بوده و مهارتی داشته که گفتیم الان با یه آدمی

مثل منصور ضابطیان روبرو میشیم.هرچی جلوتر رفتیم بیشتر با انشا ناصر هشت ساله از ایران مواجه میشدیم اینقدر شیک و مجلسی 

کلمات بی ربط را کنار هم نوشته بود و  یهو وسط شکارگاه میگفت احمد قلی چند روزه تب کرده که میگفتی نکنه چند صفحه رفتم جلوتر

حتی نویسنده میگه ناصر خان تو این نوشته هاش خیلی از خرابکاری های خودش توی ایران را هم لو داده

.این آقای اسمش را هم نبر که مثلا این خاطرات را جمع کرده بود هم فقط  زحمت کپی کردن و یک جلد زدن بر دل نوشته ها را کشیده بود

دریغ از یک ویرگول یا نوشتن پاورقی

مثلا یک جایی این آقا ناصر نوشته که رفتیم حمام جت روی و تن شستن،انگار بقیه میرن حمام برای احوالپرسی با صابون و شامپو

یا نوشته بود رفتیم حماد آب گرم بود و کسل شدیم،اگر آب سرد بود که میگفتی رفتیم و سرما خوردیم

خلاصه می خوام رسما اعلام کنم که از خریدن این کتاب بدجور پشیمان هستم و این پانزده هزارتومان ما تو این شرایط اقتصادی 

رفت پیش بقیه خراب کاری های آقا ناصر که سر این مملکت آورد

موافقین ۰ مخالفین ۰

تشدید خستگی

این روزها عجیب از ذست آدمها و حرفهایشان خسته تر شدم.خسته تر از قدیم، میخواهند هرطور شده بگویند که حق ما هست 

و تو باید قبول کنی که حرفها و کارها و باروهایت غلط است

تازه وسط حرف های امروزشان یکهو میشوند باغچه بان و خاک ها را زیر و رو میکنند تا از قدیم ها دلخوری ها را پیدا کنند

اگر اعتراض کنی و باورت را بگی،با اعتماد به نفس بالا و کاذب میگویند نه تو اشتباه میکنی


موافقین ۰ مخالفین ۰